نمود تا وزارت به دو دهد . بركيارق اجابت نمود و او بترويج و تسليم تقبل مشغول شد . [1] درين حالت ، طشت دارى گرمگاه [2] ، بتصور آن كه سلطان بركيارق در خوابست ، جهت وزارت مؤيد الملك و بدخدمتيهاى او كه در حق بركيارق كرده بود ، نكوهش مىكرد و سلجوقيان را به بىحميتى منسوب مىگردانيد . سلطان بركيارق بيدار بود . ازين سخن برنجيد . بفرستاد و مؤيد الملك را بياورد و بدست خود بكشت . در بيستم شعبان اين سال و طشت دار را گفت حميت سلجوقيان چونست ؟ [3] محمد بن ملكشاه ازين جنگ برى گريخت و سنجر كه برادر مادر پدريش بود ، از خراسان به دو پيوست . چون بركيارق از حال ايشان آگاه شد ، با قوت ضعف بدن و مرض از بغداد عازم جنگ ايشان شد . سفرا در ميان آمدند و صلحى در [ هم بستند ] [4] محمد بن ملكشاه بقزوين آمد و از صلح پشيمان شد . ايتكين ماه روى را ميل كشيد و بسملى ( ؟ ) را بسمل كرد . جهت آنكه ايشان او را بر صلح ترغيب كرده بودند . سلطان بركيارق بجنگ او آمد . در ربيع الآخر سنهء خمس و تسعين به ظاهر ساوه حرب كردند . سلطان منهزم باصفهان رفت . سلطان بركيارق در عقب لشكر كشيد و اصفهان را حصار داد . محمد بيرون آمد و جنگ كرد و منهزم به خوى رفت . سلطان بركيارق در عقب برفت . جنگ كردند . محمد منهزم به گنجه رفت . در جمادى الآخر سنهء ست و تسعين باز صلح كردند بر آن كه شام و ديار بكر
[1] - « . . . چند روز در بند بود عاقبت پيغام بسلطان فرستاد كه اگر خداوند گناه بنده ببخشد صد هزار دينار بدهم تا خدمت وزارت به من ارزانى دارى . سلطان اجابت كرد و او يقرض گرفتن مشغول شد و بيك هفته اين مال ترتيب كرد . » ( راحة الصدور 147 ) [2] - م ، ر : بيگاه [3] - « سلطان با نيمچه از خرگاه بيرون آمد و مؤيد الملك را بخواند و بفرمود تا چشمش را ببستند و بر كرسى نشاندند و زخمى چنان زد كه گردن بگذارد و سر هنوز بر دوش بود كه بجنبيد و سر بر زمين افتيد » ( راحة الصدور 148 ) [4] - ق : افكندند .