رنج و مشقت كشد و عجب از آن كس كه يقين بدوزخ دارد ، چگونه خنده كند و عجب از آن كس كه يقين بر گردش روزگار و ناپايدارى آن دارد كه چگونه اعتماد بر دنيا كند . من خداى بى همتاام و محمد بنده و رسول من است و پدرشان مردى صالح بود و بعضى مفسران گفتهاند كه آن پدر صالح [ هفتم پدر ] [1] ايشان بوده ، خواستم كه ديوار آن خراب نشود تا چون ايتام به حد بلوغ رسند آن را بردارند و سبب پسر رئيس كشتن ، آنكه قوم او صلحااند و اگر او مىماند كافر خواست بود . نخواستم كه تخمهء ايشان بدان عيب ملوث گردد و سبب شكستن كشتى آنكه در جزيرهاى ازين دريا پادشاهى ستمكارست [ نام آن پادشاه جلند الازدى ] [2] كه كشتيهاى درست ، بتعدى باز مىگيرد ، [ آن ] [3] را معيوب كردم تا از شر او ايمن ماند . موسى بدانش او مقر گشت و ازو باز گرديد . چون بمصر آمد ، فرمان رسيد كه بجنگ جباران شام رود و عوج بن عنق از جملهء جباران بود و ايشان به قوت قوى و هيكل ضخيم بودند . موسى با قوم بنى اسرائيل عازم جنگ ايشان شد . چون از بيابان اكثر ببريدند ، جاسوس بفرستادند و حال ايشان معلوم كردند ، بنى اسرائيل پشيمان شدند گفتند تو و خداى تو بجنگ جباران رويد . موسى برنجيد و تنها برفت . عوج بن عنق از آمدن او آگاه شد و كوه پارهاى بر سر گرفت تا بر موسى زند . بفرمان خداى تعالى هدهد آن كوه پاره سوراخ كرد تا در گردن عوج بن عنق افتاد . عوج مضطرب شد و موسى به دو رسيد . موسى را چهل گز بالا بود و چهل گز عصا بوده و چهل گز برجست و بر كعب او زد . عوج بن عنق بيفتاد و بمرد و موسى با پيش قوم آمد و در شهر جباران ، بلعم باعور كه برادرزادهء شعيب پيغمبر بود ، دعا كرد تا بنى اسرائيل در بيابان راه گم كردند و سرگردان شدند و بدعاى او چهل سال در [ بيابان ] [4] دوازده فرسنگ بماندند و راه بيرون نبردند و آن بيابان به تيه موسى منسوبست . خداى تعالى ايشان را روز بروز ، رزق من و سلوى فرستادى و از آن سنگ كه سجادهء موسى بود ، آب روان گردانيدى . چون سنگ بار كردندى ، آب بايستادى و چون بنهادندى ،
[1] - ر : [ هفتادم ] [2] - فقط در نسخهء ف . [3] - ف : [ او ] [4] - ف : [ بيابانى ]