امير نصر را پس ازين آرام نماند كه ابيات خواند . روان شد . چنان كه بى موزه [ بر نشست [1] ] و رودكى بدين ابيات ، از انعام اميران غنى شد . امير نصر روزى در هرى ، جوانى نيكو روى را در كار گل يافت . فر بزرگى [ از ناصيهء او مشاهده كرد ] [2] . از نام و نژادش پرسيد و امان داد . گفت نامم [3] احمدست و نژاد از تخم بنى ليث . امير نصر را بر حال او رقت آمد . او را نوازش فرمود [4] و اموال بخشيد و از اقرباى خود زن داد و بامارت سيستان فرستاد و تا غايت امارت سيستان در تخمهء اوست . امير ابو على الياس كه در اول عيارى كردى ، بتغلب بر كرمان مستولى شد و سى و هفت سال در او [5] پادشاهى كرد . شهريان بسبب ظلم او برو خروج كردند و او را مقهور گردانيدند [6] و پادشاهى بپسرش اليسع دادند . [7] ماكان بن كاكى از ديلمان گريخته بخراسان رفت و خواست كه بتغلب بر آنجا مستولى شود . امير نصر ، اسفهسالار خود ، امير على محتاج را با لشكرى گران بجنگ او نامزد كرد . بوقت عزيمت ، امير نصر او را وصيت [8] مىكرد كه در كار جنگ چنين و چنان كن . در ميان سخن ، روى امير على دژم مىشد . اما تحمل كرد تا امير نصر سخن تمام كرده بيرون رفت . در اندرون [ پيراهن ] [9] او كژدمى بود ، او را هفده جانيش زده بود . اين حال با امير نصر رسانيدند . گفت چرا پيشتر بيرون نرفتى گفت اگر بنده در حضور امير ، از زخم نيش كژدمى بنالد و امير را در ميان سخن بگذارد ، در غيبت او چگونه [ طاقت شمشير ] [10] آبدار آرد . امير نصر بدين سخن او را نوازش نمود . امير على برفت و ماكان كاكى را در جنگ بكشت و سپاهش منهزم
[1] - م : بر نشست اسب را [2] - ق : بزرگزادگى [3] - م ، ر : ازو مىتافت - ب : ازو مشاهده كرد [4] - ق : نمود [5] - استعمال ضمير « او » براى غير ذى العقول ، چه درين كتاب چه در ساير كتب قبل از قرن نهم فراوان است . [6] - حاشيهء نسخهء ر : و او بخراسان گريخت و در آن ديار ديوانه شد و هلاك گشت . [7] - حاشيهء نسخهء ر : او برادر بزرگتر را ميل كشيد و آل بويه او را از كرمان بدر كردند و او نيز بخراسان آمد و در آنجا نماند . [8] - به معناى سفارش [9] - ب : جامه [10] - م تاب شمشير - ف : طاقت زخم شمشير .