در عجم يزدگرد شهريار را پادشاهى دادند و او رستم فرخ زاد را بجنگ مسلمانان فرستاد . چون مردم سواد را دل با قوم عجم بود ، از مسلمانان هر كه در خانه نزول كرده بود ، ميزبان او را بكشت . مثنى حارثه باز پس نشست . عمر خطاب رضي الله عنه ، سعد وقاص را ، رضي الله عنه بجنگ عجم فرستاد . بوقت وصول او مثنى حارثه در گذشت . سعد وقاص پيغام نزد يزدگرد فرستاد كه يا مسلمان شود يا جزيه قبول كند يا جنگ بيارايد . يزدگرد از رسولان پرسيد اينكه پوشيدهايد چيست ؟ گفت برد . گفت ملك ما برديد . باز پرسيد اين كه در پا داريد چيست ؟ گفتند نالين [1] يعنى نعلين گفت ناله در ملك ما افكنديد . رسولان را خوار گردانيد و خاك بر سر كرده از شهر بيرون كرد . مسلمانان آن را بفال نيكو داشتند و گفتند خاك عجم بعرب آورديم . رستم فرخ زاد منجم بود [2] مىدانست كه دولت عجم سپرى شده است و اختر عرب به قوت هر چه تمامتر . صلح مىطلبيد ميسر نشد . ناچار بجنگ رفت . در قادسيه جنگ كردند . سعد وقاص رنجور بود . قعقاع بن عمرو را امير كرد . سه شبانروز جنك بود . عمرو معدى كرب آنجا مردىها كرد . روز سيم [3] ، رستم بر كنار فرات ، بر تخت نشسته بود و چتر بر سر زده . باد چترش در آب انداخت ، رستم از بيم گرما بر سايهء شتران خزانه با ستاد . لشكرش هزيمت شدند . مسلمانان خزينه غارت مىكردند . مردى هلال نام بار شترى كه رستم بر سايهء آن بود ببريد . بار بر پشت [4] رستم آمد . از درد خود را در آب انداخت . هلال بجست و پايش بگرفت و بيرون كشيد و سرش ببريد . مسلمانان مظفر شدند . اموال بى قياس غنيمت
[1] - طبرى : نعال ( ج 3 ص 17 ) . ب : نال - ر ، ف ، م : ناله [2] - اين نكته كه رستم فرخ زاد از گشت اختران بزوال دولت ساسانيان پى برده بود ، در يعقوبى ( ج 2 ص 122 ) نيز آمده : و كان منجما و كتب الى اخيه : بسم الله ولى الرحمة من الاصبهبد رستم الى اخيه . اما بعد فانى رأيت المشترى فى هبوط و الزهره فى علو و هو آخر العهد منك و السلام عليك الدهر دائم » در شاهنامه هم بدان اشاره رفته است : بدانست رستم شمار سپهر * ستاره شمر بود با داد و مهر كزين پس شكست آيد از تازيان * ستاره نگردد مگر بر زيان [3] - م ، ر ، ب : شش : ظاهرا همان سه صحيح است ( ر ك يعقوبى ج 2 ص 123 ) [4] - ف : نشست