نام کتاب : مشارق الدراري ( شرح تائية ابن فارض ) ( فارسي ) نویسنده : سعيد الدين سعيد فرغاني جلد : 1 صفحه : 253
و خفاى سها ، از قصور خود غافل و جاهل مانده است . همچنين تو نيز كه دعوى عشق و تمنّاى وصل ما مىكنى ، با غايت پستى و تقيّد به هستى خودت از كجا و عشق و وصل ما با كمال عظمت و رفعت قدر ، از كجا ؟ ! اما آرزوها و تمنّاهاى حظوظ خودت تو را مىفريبد و بر اين دعوى مىدارد . < شعر > فقمت مقاما حطَّ قدرك دونه على قدم عن حظَّها ما تخطَّت [1] < / شعر > پس اكنون تو به اين دعوى و تمنّا و طلب و طمع در مقامى ايستاده اى كه اندازهء تو به سبب تقيّد به حظوظ خودت فرود و زير آن مقام ، افكنده است و آن گاه بر قدمي ايستاده كه از گام خود يك گام بيشتر ننهاده است . < شعر > و رمت مراما دونه كم تطاولت بأعناقها قوم إليه ، فجذّت < / شعر > الجذّ : القطع ، و منه قوله تعالى : * ( عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ ) * ، أي غير مقطوع . يعنى در آن مقام ، مطلبى طلبيده اى كه جماعت بسيار به نزد آن مطلع عالى كه وصل حقيقى است ، به دستاويز علم و عمل و جاه و مال گردنهاى طمع دراز كردند و خود را سزاوار آن دانستند و چون شمشير عظمت و بى نيازى از نيام عزّت به دست * ( وَما قَدَرُوا الله حَقَّ قَدْرِه ) * [2] بيرون كشيدند ، آن همه گردنهاى طمع به يك بار بريده شد و در خاك خوارى * ( لَنْ تَرانِي ) * [3] و * ( سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ ) * [4] افتاد . < شعر > أتيت بيوتا لم تنل من ظهورها و أبوابها عن قرع مثلك سدّت [5] < / شعر > مىگويد : كه راه به بارگاه عشق و وصل حضرت ما ، جز نيستى و فناى حقيقى نيست ، و خانهاى اسما و صفات حضرت ما كه مراتب وصل حقيقىاند ، با آشيانههاى وجود مقيّد مجازى و اسما و صفات مستعار امتيازى تو ، پشتاپشت افتادهاند ، - من جهة القدم و الحدوث - پس تا يك سر موى از هستى مقيّد تو
[1] و في بعض النسخ : السّهى ، مع الياء دون الالف . [2] الانعام ( 6 ) آيهء 91 . [3] . الأعراف ( 7 ) آيهء 143 . [4] . الأعراف ( 7 ) آيهء 143 . [5] ظهورها : أراد بها سطوحها .
253
نام کتاب : مشارق الدراري ( شرح تائية ابن فارض ) ( فارسي ) نویسنده : سعيد الدين سعيد فرغاني جلد : 1 صفحه : 253