نام کتاب : الأمالي ( فارسي ) نویسنده : الشيخ المفيد جلد : 1 صفحه : 356
پادشاه از ديدن اين قضيّه هراسيد و پنداشت كه سحر و جادو باشد ، گفت : فيل را به جاى خودش باز گردانيد . سپس به عبد المطَّلب گفت : براى چه آمدهاى ؟ همانا آوازهء سخاوت و كرم و فضل تو به گوش من رسيده ، و از هيئت و جمال و جلال تو چيزهائى ديدم كه شايسته است حاجت تو را برآورم ، پس هر چه خواهى از من بخواه - و او فكر مىكرد عبد المطَّلب از وى درخواست مىكند كه از مكَّه بيرون برود - عبد المطَّلب به او گفت : ياران تو بر چهار پايان من حمله آورده و آنها را بردهاند ، دستور ده شتران را به من بازگردانند . پادشاه حبشه از اين سخن عصبانى شد و به عبد المطَّلب گفت : از نظرم افتادى ! تو آمدى در بارهء تعدادى از شتران خود از من درخواست مىكنى در حالى كه من براى ويرانى شرف تو و قوم تو و مكرمتى كه بدان سبب براى خود بر هر گروه و طايفهاى ديگر امتياز قائل هستيد آمدهام ، و آن خانهاى است كه از هر نقطهاى از زمين آهنگ آن كنند ، و تو درخواست از اين مسأله را رها ساخته در بارهء شتران خود از من درخواست مىكنى ؟ ! عبد المطَّلب گفت : من صاحب خانهاى كه تو آهنگ ويرانى آن را دارى نيستم ، من صاحب شترانى چند هستم كه ياران تو ربودهاند ، و آمدهام در بارهء
356
نام کتاب : الأمالي ( فارسي ) نویسنده : الشيخ المفيد جلد : 1 صفحه : 356