نام کتاب : عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي ) نویسنده : الشيخ الصدوق جلد : 1 صفحه : 431
افتاد . دوباره قرعه كشى كرد ، باز به نام عبد الله افتاد ، براى بار سوم قرعه كشيد ، اين بار نيز نام عبد الله درآمد ، عبد المطَّلب او را گرفت و زندانى كرد و تصميم گرفت او را قربانى كند . قريش همگى جمع شدند و او را از اين كار بازداشتند ، زنان عبد المطَّلب نيز همه گريه و شيون كنان ، گرد آمدند ، عاتكه دختر عبد المطَّلب گفت : بين خود و خداوند عزّ و جلّ در مورد قتل فرزندت ، عذر بخواه و خود را معذور بدار . عبد المطَّلب گفت : چگونه ؟ تو كه عاقل و كامل هستى ! عاتكه گفت : بين پسرت و شترانت كه در محدودهء حرم هستند ، قرعه بيانداز ، و آنقدر بر تعداد آنها بيفزا تا پروردگارت راضى شود و قرعه به نام آن شتران بيفتد ، عبد المطَّلب به دنبال شتران فرستاد ، آنها را حاضر كردند ، ده شتر را از ميان آنان جدا كرد بين آنها و عبد الله قرعه انداخت ، قرعه بنام عبد الله افتاد ، و همين طور ده شتر ، ده شتر اضافه مىكرد ولى قرعه به نام عبد الله مىافتاد ، تا اينكه تعداد شتران به صد رسيد كه اين بار قرعه به نام شتران افتاد ، قرشيان از شدّت فرح و سرور صدا به تكبير بلند كردند ، بگونه اى كه كوههاى تهامه لرزيد ، عبد المطَّلب گفت : نه ،
431
نام کتاب : عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي ) نویسنده : الشيخ الصدوق جلد : 1 صفحه : 431