responsiveMenu
فرمت PDF شناسنامه فهرست
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
نام کتاب : عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي ) نویسنده : الشيخ الصدوق    جلد : 2  صفحه : 462


بزبان خود عهد و پيمان از ما گرفت در حالى كه احدى غير از ما در آنجا حضور نداشت پس از آن بما گفت اين عهد از براى شما لازم است و بايد آنچه را كه بشما امر كردم بدون تخلف انجام دهيد پس ما از براى او سوگند ياد كرديم بعد گفت هر يك از شما شمشيرى بدست گيرد و برويد در حجره على بن موسى الرضا ( ع ) و او را در هر حالى كه باشد نشسته يا ايستاده يا خوابيده بدون اينكه با او سخن گوئيد با شمشيرهاى خود گوشت و استخوان و خون و مغز او را داخل كنيد و بعد از آن فرشهاى او را برگردانده و برويش بيندازيد و خون شمشيرتان را بر آن فرشها بماليد و پاك كنيد و بعد نزد من آئيد كه اگر اين كار را انجام دهيد و پنهان و پوشيده داريد قرار داده‌ام كه بهر يك ده بدرهء درهم و ده زمين زراعت از ميان همهء املاكم انتخاب كرده و بشما بدهم و تا زنده‌ام اين عطيه را از شما قطع نكنم صبيح گويد كه ما شمشيرها را برداشته و بحجرهء آن حضرت وارد شديم آن بزرگوار بر پهلو خوابيده و انگشتان مباركش را حركت ميداد و سخنى ميگفت كه ما نه فهميديم صبيح گويد كه غلامان بسوى او شتافتند و شمشيرها را بر او فرود آوردند ولى من شمشير خود را گذاشته و ايستاده نظر ميكردم گويا آن بزرگوار ميدانست كه ما بر سر او ميريزيم لباسى در بر كرده بود كه شمشير بر آن كار نميكرد پس از آن فرشهاى او را برويش انداخته و نزد مأمون بازگشتند مأمون پرسيد چه كرديد گفتند بآنچه مأمور بوديم عمل كرديم گفت اينسخن را جايى نگوئيد و اين واقعه را پوشيده داريد چون طلوع فجر و ظهور سفيدى روز نزديك شد مأمون سر برهنه در مجلس خود نشست و تكمه هاى لباس خود را گشود و وفات آن حضرت را اظهار كرد و مهياى تعزيه شد پس از آن با پاى برهنه برخاست و اظهار حسرت ميكرد و روان شد و ما پيش روى او بوديم و چون در حجرهء آن بزرگوار آمد و بر او داخل شد همهمهء آن بزرگوار را شنيد بدنش بلرزه آمد و گفت كيست نزد آن حضرت گفتم يا امير المؤمنين ما را بر آن آگاهى نيست گفت بشتابيد باو نظر كنيد صبيح گفت ما بسوى خانه شتافتيم بناگاه ديديم سيد من در محراب خود نشسته نماز ميخواند و تسبيح ميگويد گفتم يا امير المؤمنين در محراب شخصى را ميبينم كه نماز ميخواند و تسبيح ميگويد از اين خبر بدنش بلرزه درآمد و مرتعش شد و گفت مرا فريب داديد خدا شما را لعنت كند و از ميان آن جماعت روى بمن كرد و گفت اى صبيح نظر كن ببين كيست در نزد او نماز ميخواند يعنى ملاحظه كن آن حضرت است يا نه گفت من داخل شدم و مأمون برگشت چون بآستانه در رسيدم فرمود اى صبيح عرض كردم لبيك اى مولاى مولاى من و برو نزد او در افتادم فرمود برخيز خداوند ترا رحمت كند خواستند نور خدا را خاموش كنند يعنى بمجرد گفتگو كردن و بستن پيمان خدا نورش را با تمام رساند اگر چه كافران از آن كراهت داشته باشند صبيح گويد كه مراجعت كردم در نزد مأمون رويش

462

نام کتاب : عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي ) نویسنده : الشيخ الصدوق    جلد : 2  صفحه : 462
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
فرمت PDF شناسنامه فهرست