نام کتاب : عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي ) نویسنده : الشيخ الصدوق جلد : 2 صفحه : 438
اگر از يك قبيله او را ميكشتند بسا بود كه بنى هاشم بخونخواهى برميآمدند و از آن يك قبيله خونخواهى ميكردند و ليكن چون اتفاق كردند بنى هاشم از عهده همهء قبائل بر نمىآمدند و على ( ع ) خود مىشنيد و ميدانست كه اين قوم اين تدبير كردهاند كه جان او را تلف كنند و اين عمل او را بجزع در نياورد چنان كه ابو بكر در غار جزع كرد با اينكه ابو بكر در غار با پيغمبر بود و على ( ع ) تنها بود و پيوسته صبر كرد و امر خدا را تسليم كرد تا اينكه خدا ملائكه خود را فرستاد و او را از شر مشركان قريش منع نمود و چون صبح شد برخاست و قوم را نظر بر وى افتاد گفتند محمد كجا است فرمود مرا بر آن آگاهى نيست گفتند تو ما را فريب دادى بعد از آن به پيغمبر ( ص ) ملحق شد پس پيوسته على ( ع ) افضل بود و هر عملى از او بظهور ميرسيد روز بروز خوبى او زياد ميشد تا اينكه خدا او را در نزد خود برد و از اين عالم فانى بعالم باقى رحلت فرمود و حال اينكه پسنديده و آمرزيده بود يا اسحق آيا تو حديث ولايت را روايت نكرده اى گفتم بلى روايت كردهام گفت آن را روايت كن يعنى بگو آن حديث را پس من آن حديث را روايت كردم گفت آيا نمىبينى كه خدا واجب گردانيده است از براى على ( ع ) بر ابى بكر و عمر آن حقى كه از براى ابى بكر و عمر بر على ( ع ) واجب نگردانيده است « مترجم گويد » كه مقصود از ايجاب حق بر ابو بكر و عمر حكايت غدير خم است كه پيغمبر ( ص ) فرمود من كنت مولاه فهذا على مولاه ) * پس اثبات كرد و واجب گردانيد حق ولايت على بر ابو بكر و عمر بقرينهء كلام بعد كه اسحق گفت من گفتم كه مردم ميگويند پيغمبر « ص » فرمود من كنت مولاه فهذا على مولاه ) * از جهت زيد بن حارثه يعنى چون زيد بن حارثه غلام حضرت ختمى مرتبت بود و غرض آن بزرگوار از اين كلام اين بود كه زيد بن حارثه كه من بر او مولى هستم على بر او مولى است مأمون گفت پيغمبر ( ص ) در كجا فرمود من كنت مولاه فهذا على مولاه ) * من گفتم در غدير خم بعد از آنكه از حجة الوداع مراجعت كرده بود گفت زيد بن حارثه چه زمان كشته شد گفتم در جنگ موته كشته شد گفت جنگ موته پيش از واقعه غدير خم واقع شد آيا زيد بن حارثه قبل از واقعه غدير خم كشته نشد گفتم بلى بعد از آن گفت خبر بده مرا از اين هر گاه ترا پسرى باشد بسن پانزده سال و بگويد غلام من غلام پسر عم من است آيا تو از اين قول فرزندت كراهت دارى يعنى نهايت ركاكت دارد كه بگويد بنده و مملوك من مملوك او است كه نميتواند او را آزاد كند و حال آنكه خدا اختيارش را بدست من داده است و رو كرد بمردم و گفت مردم توجه كنيد اسحق چه ميگويد من گفتم بلى از گفتن فرزند من اين سخن را كراهت دارم گفت آيا منزه ميكنى پسر خود را از چيزى كه منزه و پاك نميكنى از آن پيغمبر را واى بر شما آيا فقهاء خود را پروردگار خود قرار دهيد خداوند در حق نصارى ميفرمايد * ( اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَرُهْبانَهُمْ ) *
438
نام کتاب : عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي ) نویسنده : الشيخ الصدوق جلد : 2 صفحه : 438