اندرزها و اشعار بزرگمرد دور انديش بزرگى چنين فرمود : اى انسان خود را بزرگ مشمار ، زيرا كسى كه از خاك خلق شده و به آن باز مىگردد ، بزرگ نيست ، و چگونه كبر مىورزى در حالى كه در آغاز نطفهء گنديده و در آخر مردهاى متعفّن خواهى بود و هميشه حامل كثافات هستى ؟ مگر نه امراض تو را از پاى درمىآورد و روزگار انسان را مىفريبد و جوانيش به پيرى تبديل مىگردد و قدرتش پايان مىپذيرد و به گور تنگ او را مىبرند ، پس پادشاه واقعى كسى است كه اين عيبها را ندارد و از تخت قدرت به گور تنگ فرود نيايد . سپس ابيات زيرا را قرائت نمود : و ما به لحاظ زيبايى و متن لطيفى كه دارند ، آنها را در متن ذكر مىكنيم : < شعر > باتوا على قلل الجبال تحرسهم غلب الرّجال فلم يمنعهم القلل فانزلوا بعد عزّ عن معاقلهم و اسكنو حفرة يا بئس ما نزلوا ناداهم صارخ من بعد ما دفنوا اين الاسرة و التيجان و الكلل اين الوجوه التى كانت منعمة من دونها تضرب الاستار و الحلل يا و الحجل فافصح القبر عنهم حين سائلهم تلك الوجوه عليه الدود تنتقل قد طال ما اكلوا دهرا و ما شربوا ما صبحوا بعد طيب الاكل قد اكلوا < / شعر >