؛ « اى عوام ! آنچه گفته شد ، شنيدى و يا به آن گفته ترتيب اثرى نداده ، گوش خود را به كرى زدى ؟ اطمينان دارم شبهاى تيرگى به آخر رسيده و مردم با دين اسلام دست بيعت داده و به آئين آن گرويدهاند . در پاسخ گفتم : < شعر > يا ايها الهاتف بالنّوام لست بذى و قرعن الكلام < / شعر > فبينن عن سنة الاسلام ؛ « اى كسى كه افراد بخواب رفته را بيدار مىكنى ، اطمينان داشته باش از شنيدن گفتار تو روى برنمىتابم و از تو تقاضا دارم چگونگى آئين اسلام را براى من بيان كنى » به خدا سوگند ! تا پيش از اين ، نام اسلام به گوشم نرسيده بود ، او گفت : < شعر > ارحل على اسم الله بالتوفيق و حلة لا و ان و لا مشيق الى فريق خير ما فريق الى النبى الصادق الصدوق < / شعر > ؛ « به نام خدا و درخواست توفيق از او و بدون آنكه اندك مشقّت و سهل انگارى در خود احساس كنى ، اين راه را ادامه بده و بسوى فرقهاى حركت كن كه بهترين فرقهها بشمار مىآيد و به ديدار پيغمبرى بشتاب ، كه راستگو و تصديق شده است . » با توجه به آنچه برايم گوشزد شد ، دست از بت كشيده و از بتخانه بيرون خراميدم و به عزم ديدار پيغمبر اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله راهى شدم . در مسير خود ، با گروهى از « بنى همدان » برخورد كردم كه تصميم داشتند به حضور رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله شرفياب شوند ؛ جريان را به اطلاع آنان نيز رسانيدم ، اظهار خوشوقتى كرده و گفتند : پيشآمدت را به اطلاع مسلمانان هم ، برسان . آنگاه پيغمبر اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله به من دستور داد تا بتها را از پاى درآورم . طبق دستور ، عازم يمن شدم و خداى تعالى دلهاى ما را به آئين اسلام امتحان كرد . [ كنز العمال 6 / 285 ] از « زمل بن عمر و عذرى » روايت كرده است كه قبيله « بنى عذره » بتى داشتند بنام « حمام » و خادم آن ، مردى بنام « طارق » بود ،