سخن وى را تصديق كرد و گفت : شب هنگام كه مردم اجتماع كردهاند ، آنچه را مشاهده كردهاى به اطلاع آنان برسان . شبانگاه پس از انجام نماز كه مردم حضور داشتند ، جريان گرگ را براى آنان شرح دادم ، رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله سه بار فرمود : راست است و از اين قبيل پيشآمدهاى شگفتآور بر اثر ظهور من ، بوجود خواهد آمد . سپس سوگند ياد كرد : بخداييكه جان محمّد در اختيار اوست طولى نمىكشد يكى از شما صبح و شام از زن و فرزندش دور مىگردد و چگونگى آنرا ، تازيانه يا عصا يا كفش آن شخص ، از هنگامى كه از زن و فرزندش غايب شده است و آنچه براى خانواده اتفاق افتاده ، به اطلاع او مىرساند ! [ اسد الغابة 4 / 153 ] حديث مسندى را از « هشام بن كلبى » نقل كرده است ، « عوام بن جهيل مسامى » از قبيلهء همدان بود و خدمتكارى « يغوث » را بعهده داشت . پس از آنكه اسلام آورد ، در ضمن اتفاقاتى كه براى او رخ داده بود ، گفت : در يكى از شبها ، با گروهى از خويشاوندانم به افسانهسرائى پرداخته بوديم پس از آنكه آنان براى استراحت به خوابگاه خويش رفتند من هم براى استراحت در بتخانه خوابيدم . در آن شب ، باد وزيد و صداى رعد و برق همه جا را فرا گرفته بود ، كم كم نيمه شب فرا رسيد ، صدائى از بت « يغوث » كه تا آن وقت چنان صدائى از وى نشنيده بودم ، به گوشم رسيد كه مىگفت : اى پسر جهيل ! روزگار بدبختى و از پاى درآمدن بتها فرا رسيده است و اين بوسيله نورى است كه از سرزمين حرم مىدرخشد اينك ، از بت « يغوث » وداع كن . « پسر جهيل » گويد : از شنيدن اين سخن ، نفرت و بيزارى از بتها در دلم افتاد و شنيدن اين سخن ، كار مرا به جائى رسانيد كه از بستگان و دوستان بتپرستم ، بطور كلى ، جدا شدم و صداى هاتفى به گوشم رسيد كه مىگفت : < شعر > هل تسمعن القول يا عوّام ام قد صممت عن مدتى الكلام قد كشفت دياجر الظلام و اصفق الناس على الاسلام < / شعر >