انداخته ، مىبردم كه در آن حال از درون آن حيوان شنيدم كه مىگفت : « يا آل ذريح قول فصيح رجل يصيح : لا اله الَّا اللَّه » ؛ « اى آل ذريح ، مردى با زبان فصيح فرياد مىزند : خداى تعالى يكتا و بىهمتا است » پس از آنكه وارد مكَّه شدم شنيدم كه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله در مكه ظهور كرده است ! [ طبقات ابن سعد 1 / قسم 1 / 114 ] به سند خود ، از « ابو سعيد حضرمى » روايت كرده است ، آنگاه كه مردى از مردم اسلم ، گوسفندان خود را مىچرانيد و در بيابان « ذو الحليفه » سرگرم آنها بود ، گرگى در رسيد و يكى از گوسفندان را به دندان گرفت و فرار كرد . آن مرد با سنگ او را دنبال كرد تا اينكه توانست گوسفند را از دندان آن خونخوار ، بازپس گيرد ؛ گرگ در برابر آن مرد ، بر روى دم خود قرار گرفت و گفت : از خدا نترسيدى گوسفندى را كه خداى تعالى روزى من قرار داده است ، از چنگالم در آوردى ! آن مرد گفت : تا آن روز ، چنين اتفاقى براى من پيش نيامده بود كه درندهاى سخن بگويد . گرگ خطاب به من گفت : از چه چيزى به شگفت آمدهاى ؟ در پاسخ گفتم : از اين كه گرگى با من سخن مىگويد . گرگ گفت : شگفتآورتر از اينرا از دست دادهاى . پرسيدم : آن كدام است ؟ در پاسخ گفت : آن امر شگفتآور ، رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله است كه هم اكنون در « حرتين » در نخلستانها ، با مردم سخن مىگويد و آنان را از گذشته و آينده ، خبر مىدهد ؛ حال آنكه تو در اينجا گوسفندچرانى و چوپانى مىكنى . به مجردى كه آن مرد ، اين سخن را شنيد ، گوسفندان خود را به حركت در آورد تا به « قباء » كه دهكدهء انصار بود ، وارد شد و از احوال پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله جويا گشت ، در اثر جستجو ، حضرت پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله را در خانهء ابو ايّوب انصارى ديدار كرد و جريان گرگ و آنچه را از وى شنيده بود ، به عرض رسانيد . رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله