بر آن در حالة عدم آن تا آن را از عدم بوجود آورد انتهى كلامه و قدرة تمكنست از ايجاد شيء و نزد بعضى صفتى است كه مقتضى تمكينست و گويند قدرة انسان هيئتى است قائم به او كه متمكن است از فعل و قدرة حقتعالى عبارة است از نفى عجز از او و قادر كسيست كه اگر خواهد كند و اگر نخواهد نكند و قدير صيغهء مبالغه است يعنى فعال آنچه خواهد بر وجهى كه خواهد و لهذا غير بارى تعالى به آن موصوف نمىشود و اشتقاق قدرة از قدر است زيرا كه قادر ايقاع فعل مىكند بر مقدار قوت خود يا بر مقدار آنچه مشية او مقتضى آنست و در اين آيه دليلست بر آنكه حادث در حالة حدوث و ممكن در حالة بقا مقدور او سبحانهاند و مقدور عبد مقدور خداست چه آن ما صدق شيء است و هر شيء مقدور او است اما نه به اين معنى كه فاعل آنست هم چنان كه مذهب اشاعره است كه آن مستلزم مفاسد عظيمه است چنان كه در كتب كلاميه مذكور است بلكه باعتبار اقدار بنده است بر آن و نيز در مجمع آورده كه نزد بعضى آيه عام است و او سبحانه بر همهء اشياء بر سه وجه قادر است يكى بر معدومات به آنكه ايجاد آن مىكند دويم موجودات به اينكه تعيين آن ميفرمايد سيم بر مقدور غير به آنكه قدرة ميدهد بر آن و منع آن مىكند و نزد بعضى ديگر آيه خاص است در مقدورات خودش نه در مقدورات غير چه مقدور واحد ميان دو قادر ممكن نيست زيرا كه مؤديست به آنكه شيء واحد هم موجود باشد و هم معدوم و لفظ كل گاه هست كه استعمال آن ميكنند در غير عموم نحو قوله تعالى تُدَمِّرُ كُلَّ شَيْءٍ بِأَمْرِ رَبِّها و صاحب انوار گفته كه اين هر دو تمثيل كه مذكور شد ظاهر آنست كه از جمله تمثيلات مؤلفه است و آن عبارتست از كيفيت منتزعه از مجموع كه اجزاى آن متلاصق و منضم يك ديگر باشد بمرتبهء كه شيء واحد شود آن را تشبيه كند بكيفية منتزعهء ديگر از مجموع كه مثل آن باشد كقوله تعالى مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها الا آخرها كه تشبيه حال يهودان است از جهل ايشان به آنچه با ايشانست از تورية به حال حمار در جهل به آنچه حامل آن است از استفسار كه كتب است و غرض از اين تمثيلين تمثيل حال منافقانست از حيرت و شدت حالة به حال آن كسى كه نار او منطفى شود بعد از ايقاد آن در ظلمة يا به حال شخصى كه باران سخت او را بگيرد در ليلهء مظلمه با رعد قاصف و برق خاطف و صواعق خائف و ممكنست كه هر دو تمثيل از قبيل تمثيل مفرد باشد به اين معنى كه اشياء مذكوره را فردا فرد اخذ كنند و بامثال آن تشبيه كنند كقوله وَما يَسْتَوِي الأَعْمى وَالْبَصِيرُ وَلَا الظُّلُماتُ وَلَا النُّورُ وَلَا الظِّلُّ وَلَا الْحَرُورُ و قول امرؤ القيس كان قلوب الطير رطبا و يابسا لدى و كرها العناب و الحشف البالى پس در تمثيل اول ذوات منافقين مشبه باشد بمستوقدين و اظهار كردن ايشان ايمان را باستيقاد نار و آنچه منتفع شود به آن از حقن دماء و سلامتى اموال و اولاد و غير آن باضاءه نار حول مستوقدين و زوال اين حال از ايشان بقرب ايشان بافلاك و افشاى حال ايشان و ابقاى ايشان در خسار دايم و عذاب
