ديگر در وى پوشانيدند و او را در پيش عمر آوردند پس عمر با او سخن گفت و او را باسلام و مسلمانى خواند هرمزان ابا كرد و امتناع نمود و قبول نكرد عمر گفت اگر تو اسلام نياورى من ترا بكشم هرمزان گفت مرا مكش تا يك شربت آب باز خورم عمر قدحى چوبين از آب براى هرمزان بخواست چون نظر هرمزان بر آن قدح آمد گفت اگر من از تشنگى بميرم ازين قدح آب نخورم پس قدحى از آبگينه براى او بياورد هرمزان او [1] قدح بستد و دستهاى او ميلرزيد عمر گفت ترا چه بوده است گفت ميترسم كه پيش از آنك من ازين قدح آب باز خورم تو مرا بكشى عمر گفت لا باس عليك باكى نيست من تو را نكشم تا تو آب از اين قدح بازخورى پس قدح برداشت كه گوييا كه من ميخواهم كه از آن آب خورم پس آن قدح را از دست در انداخت و بشكست عمر گفت آبى بياريد تا باز خورد كه ما برو تشنگى و كشتن با هم جمع نكنيم هرمزان گفت كه امروز مرا حاجت به آب نيست پس عمر گفت من ترا بكشم هرمزان گفت من دين خود ترك نكنم و تو مرا از كشتن امان دادهء عمر گفت تو دروغ ميگويى انس بن مالك گفت بلى و الله يا امير المؤمنين تو او را از كشتن امان دادى عمر گفت اگر تو اين سخن روشن نكنى و از عهده بدر نيايى البته من تو را عقوبت كنم انس گفت كه تو او را گفتى لا باس عليك انديشه مدار من ترا نكشم الا كه تو ازين قدح آب خورى و از آن قدح آب نخورد و مردم كه حاضر بودند همه گفتند كه تو اين سخن با هرمزان گفتى پس كار بر عمر دشوار [2] شد و قصّهء هرمزان برو مشكل گشت پس هرمزان را حبس كرد باميد آنك اسلام آورد و در حبس بود تا بعد از مدّتى بر دست عباس بن عبد المطلب مسلمان شد و عمر از براى او در غنيمت حصّهء معيّن كرد و در مدينه مقيم بود تا آنگاه كه عبد الله بن عمر او را بكشت بعد از آنك ابو لؤلؤ غلام هرمزان شكم عمر را بدريد چنانچ در باب تواريخ ازين كتاب ذكر آن كردم ، عبد الملك بن مخبر بن قحذم از پدر خويش روايت مىكند كه در آن وقت كه ابو موسى به اهواز رفته بود چهار هزار سوار يزدجرد بن شهريار بمناذر رسيدند ابو موسى آن را فتح كرده بود خواستند كه با
[1] - او ضمير راجع بقدح است كه بجاى آن استعمال شده است ، [2] - خ ، ل : دشخوار ،