ميترسيدم كه تو را از جملهء ايشان باشى و حال آنك تو از ايشان نيستى پس با او عطا كرد و بسى اعزاز و اكرام نمود و تفضيل نهاد و او را با معقل بن يسار روانه گردانيد و معقل بن يسار آن كسيست كه نهرى كه معروفست ببصره بنهر معقل كنده است راوى گويد كه جماعتى كه با هرمزان آمده بودند هرمزان را در شهر آوردند تا عمر را ببيند و جامهاى ديباج زر بافته درو پاشانيدند و تاجى مكلَّل بياقوت و مرصع و زمرّد بر سر او نهاده بودند و دو گوشواره در گوش كرده و دست او رنجنها [1] در دست كرده و انگشترى در انگشت تا هيأت ملوك با عمر نمايند و عمر نميدانست كه هيأت ملوك عجم بر چه نوعست چون در شهر آمدند و از جاى و منزل عمر پرسيدند گفتند اين زمان اينجا ميگذشت هرمزان گفت كه اين پادشاه شما را جاى نشستى و قرارگاهى معلوم و معين نيست كه مردان بدان مجلس آيند و او را به بينند گفتند آرى و ليكن از سراى و منزل خود بيرون آيد و در بازارها و كوچها گردد و طواف كند و حاجتهايى كه او را باشد به خود بدان قيام نمايد و ديگرى را بر آن تكليف نكند پس عمر را طلب كردند او را در بستانى از آن او يافتند و بروايتى در مسجد رسول ديدند خفته و قبّهء خاك جمع كرده و سر بر آن نهاده و او را بالش خود گردانيده چون او را بديدند هر يك سخنى ميگفتند و حركتى ميكردند هرمزان گفت چيست شما را گفتند اين امير المؤمنين است هرمزان گفت بوّاب و حرّاس و حجّاب و اصحاب او كجااند گفتند او را ازين هيچ نيست هرمزان در عمر نظر ميكرد و تعجب مينمود و برو هيچ زينتى از زينتهاى ملوك نديد و ازو هيأت ملوكانه مشاهده نميكرد و مردم بهرمزان نظر ميكردند و از آن زينت و زيور و تاج پادشاهانهء او تعجب مينمودند چون نظر عمر بر هرمزان آمد گفت اعوذ باللَّه من النّار پناه ميگيرم بخداى از آتش دوزخ بعد از آن آب در چشم آورد بگريست و گفت الحمد للَّه الذّى اذلّ بالاسلام هذا و اتباعه شكر اين خدايى را كه اين مرد و اتباع او را باسلام خوار و ذليل گردانيد عمر را گفتند كه اين ملك اهواز است با او سخن كن عمر گفت لا و الله من با او سخن نگويم تا هرچ پوشيده است و از زيب و زينت كه بر خود كرده است از خود دور كند پس آن جامها را از هرمزان بركندند و جامهاى
[1] - دست او رنجن بمعنى دست و رنجن و دستبرنجن است كه دستبند است ،