راضى شد و رغبت نمود كه بر صلح يا شرطى فرود آيند يا او را نكشند و زنده پيش عمر برند بهرچ عمر حكم كند پس ابو موسى فرود نيامد بر صلح و ابا كرد و گفت من بر حكم عمر فرود مىآيم پس برين قرار دادند و ابو موسى نامهء نوشت بعمر بدين حال عمر جواب نوشت و فرمود اينچنين كن هرمزان بدان راضى شد و هر كس كه با او درين قرار راضى بود از قلعه بيرون آمد و ديگران كه بيرون نيامدند همه را بكشتند پس ابو موسى هرمزان را با سيصد مرد از اهل بصره بكوفه روانه كرد به پيش عمر و انس بن مالك را بر ايشان امير گردانيد مردمان بصره سبقت و پيشى گرفتند بر اهل كوفه و احنف بن قيس در ميان ايشان بود و پيش از اهل كوفه بنزديك عمر آمدند چون نظر ايشان بر عمر آمد تكبير گفتند پس عمر سه بار تكبير گفت بعد از آن گفتند ما از اهل بصرهايم و بسيارى بگفتند و احنف هيچ سخن نميگفت بعد از آن برخاست و گفت يا امير المؤمنين اهل ديگر شهرها و موضعهاى محفوظه مانند حدقه چشم شتر فرود آمده بودند در ميان چشمهاى آب شيرين خوش طعم و بستانهاى پر درخت و جويهاى گرد برانيده در آن و روزيهاى لذيذ و طعامهاى تازه بديشان ميرسيدند و اهل بصره از يك جانب ايشان بيابان بود و از يك جانب ديگر درياى تلخ شور اندرون او پر از نمك و بيرون او پر از سنگ و ريگ و روزى ايشان بس تنگ و مختصر بديشان مىآمد مثل آن مقدار كه بحلقوم شتر مرغى فرو رود و اگر تو با ما بخششى نكنى و ما را مدد ننمايى ما هلاك شويم عمر گفت برب الكعبه كه تو با من راست گفتى پس گفت حاجت تو چيست دربارهء ايشان احنف گفت من نيامدهام كه بيابانها را ببرم و شتران را لاغر كنم و بنزديك تو آيم از براى عامه اهل بصره از تو چيزى خواهم من ميخواهم كه از براى خاصهء خود از تو چيزى خواهم نه از براى عامه چون اين سخن بگفت عمر بفرمود تا او را بمنزلى بازداشتند و محبوس گردانيدند و جاسوسانرا برو گماشت و مدت يك سال در زندان بود و ازو بعمر نرسانيدند در اين مدت الا آنچ عمر دوست ميداشت از مدح و ستايش و درين يك سال هيچ وقت از زبان او مذمت عمر نشنيدند پس عمر احنف را بمجلس خود خواند و او را گفت هيچ ميدانى كه ترا بچه سبب حبس كردم گفت نه عمر گفت رسول خدا ما را تحذير و تخويف كرده است از هر منافقى دانا و من