ساوه بود فتح كرد و دفع كرد از آن ناحيت اكراد طبرستان را كه ايشان گروه ديلماند كه هر سال بدين ناحيت مىآمدند و غزا ميكردند و اهل اين ناحيت را غارت مينمودند و برده ميبردند و اين گروه ديلم بديه طخرود غارت كردند و ايشان را ببردگى ببردند و ملك [1] در پى ايشان برفت و ايشان را دريافت و بيشتر را بكشت و آن ديگران را اسير كرد و اهل طخرود را با مالهايى كه ازيشان برده بودند از دست ديلم خلاص كرد و آن مال را با ايشان رد كرد پس همه بملك التجا كردند و او را مأمن و پناگاه خود ساختند و همه اوقات در ملازمت او بودند تا آنگاه كه ملك بكوفه باز گرديد چون ملك بكوفه آمد و با فرزندان خود قصهء اين ناحيت و پناه گرفتن اهل طخرود به دو با ايشان باز گفت چون فرزندان او پس از مدّتى در ايام والى شدن حجاج بعراق از كوفه بيرون آمدند بدين ناحيت پيوستند آزاد كردگان و خدمتكاران جدّ خود را از اهل طخرود طلب كردند پس بقريهء مدعوّهء انارك فرود آمدند و در ميانهء دهاقين آن ولايت مردى عالم بود و در بعضى از كتب خوانده بود كه قومى از عرب بشهرهاى ايشان فرود آيند و بر ايشان مالك شوند و غلبه كنند آن مرد بپيش باز رفت و اين تاريخ و روايت با ايشان باز گفت و اعتماد كرد بر ايشان و ازيشان وقوفى حاصل كرد كه چون ايشان مالك اين ناحيت شوند و اختيار آن بدست آورند فرزندان او را محافظت و رعايت نمايند و آن مرد اين جماعت عرب را آگاه كرد و بترسانيد از آمدن اكراد ديلمى كه هر سال بدين ناحيت غلبه ميكردند و ايشان را گفت اين هنگام وقت آمدن ايشانست پس فرزندان بجانبى كه ديلم در ميآمدند قصد كردند و برفتند تا بچشمهء آتشمرزه فرود آمدند و چون ايشان بدان موضع فرود آمدند اتفاقا ديلم نيز در آن وقت برسيدند پس فرزندان [2] عرب برنشستند و روى بديلم آوردند و بيشتر را بكشتند و بعضى را اسير كردند و بعضى را بهزيمت كردند و اهل اين ناحيت بظفر يافتن ايشان بر ديلم به مردى و مردانگى ايشان خرّم و شادمانه شدند و از فرزندان عرب درخواه كردند كه بدين ناحيت مقيم شوند و هر چه ايشان را دربايست باشد بديشان دهند پس عرب بدين ناحيت مقيم شدند بعد از آنك با اهل عجم سوگند خوردند و عهد و پيمان بستند بعد از آن عبد الله و احوص بيرون آمدند و بدين ناحيت