responsiveMenu
فرمت PDF شناسنامه فهرست
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
نام کتاب : تاريخ قم ( فارسي ) نویسنده : حسن بن محمد بن حسن قمى    جلد : 1  صفحه : 259


تو مرا خلاص دادى از دشمن و كارى كردى كه هيچ كس پيش از تو آن را نكرده است اگر تو ازين ناحيت بيرون روى خبر تو منتشر مىشود و دشمن ديگر باره قوى ميگردد و قصّهء من با دشمن همچو حال اول مىباشد من مصلحت چنان مىبينم كه تو چند روزى متوارى شوى بعد از آن ديگر باره خود را باز نمايى چون چند نوبت چنين كرده باشى پس از آن به روى محمد بن سايب چنان كرد چند روزى خود را پنهان ميداشت و چند روزى خود را باز مينمود بعد از آن بجانب كوفه توجه نمود چون بنزديك كوفه رسيد دزدانى چند را ديد كه راه زده بودند و جمعى را غارت كرده و مالى بسيار ازيشان ستده و زنان ايشان را ببرده گرفته محمد بن سايب گفت هر چه داريد بگذاريد و برويد ايشان از آن امتناع نمودند و قبول ننمودند و برجستند تا مقاومت كنند محمد بن سايب با ايشان كارزار كرده و بر ايشان ظفر يافت و هر چه داشتند از غنيمت و غير آن از ايشان بستد و بخداوندانش تسليم كرد و هيچ از آن قبول نكرد پس همه او را بدعاى خير ياد كردند و بسيارى شكر گفتند پس محمّد در كوفه رفت و آمدن خود را پنهان داشت و اين خبر در كوفه منتشر شد كه جمعى از دزدان بنزديك كوفه راه زده‌اند و سوارى بديشان رسيده است بر ايشان ظفر يافته و هر چه دزدان غارت كرده‌اند از ايشان باز ستده و بخداوندانش داده است اين خبر در كوفه فاش شد تا آنگاه كه اين خبر بحجاج رسيد حجاج گفت اين نيست الَّا صفت محمد بن سائب او را بطلبيد و باز جوييد پس او را طلب كردند ازو اثرى نيافتند و ازو خبرى معلوم نكردند پس حجاج جاسوسان را بر گماشت تا تفحّص و تجسّس نمودند تا خبر آوردند كه در شب از سرايى اسبى بيرون مىآرند و آب ميدهند و حال آنك آن اسب از آنِ محمّد بن سائب بود پس جماعتى را بفرستاد و بفرمود تا بدان سراى در روند و هر كس را كه ببينند بگيرند پس آن جماعت بر فرمودهء حجاج برفتند چون نظر محمّد بر آن جماعت آمد سلاح در پوشيد و بر اسب نشست تا به ايشان بمحاربت كند مادرش به دو سوگند داد كه خود را از ايشان منع كند نبايد كه بغلط كشته شود و ازو درخواه كرد دست بديشان دهد و گفت حجاج مثل محمد را نكشد محمّد بن سايب بجواب مادرش گفت كه اگر حجاج بر من دست يابد مرا بكشد و باك ندارد و مثل منى خود را بدست او ندهد تا او را بصبر و آسانى بكشد پس مادرش

259

نام کتاب : تاريخ قم ( فارسي ) نویسنده : حسن بن محمد بن حسن قمى    جلد : 1  صفحه : 259
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
فرمت PDF شناسنامه فهرست