بيرون آيد و به مسجد رود تا نماز بگزارد و فرا پيش او غلامى چراغى در دست گرفته بود و ميرفت چون عبد الله پاى در دهليز نهاد سياهى را ديد كه پيش از آن نديده بود غلام را گفت كه اين چه سياهى است غلام نظر كرد و گفت اى مولانا اين سرهاى مردمانند عبد الله صيحهء زد و كلمهء چند استرجاع بر زبان راند و گفت اين از عمل و فعل برادرم احوص جاهل است كه هميشه مرتكب كارهاى بزرگ مىشود تا اكنون ارواح ما را در معرض تلف خواهد انداخت و فرياد كنان بسراى احوص در آمد و گفت كجايى اى ظالم اين چيست كه تو كردى احوص به پيش او بر آمد و گفت اين صورت بسبب بغى كردن ايشانست بر ما ايشان به ابتدا بر ما ستم كردند و عهدى كه ميان ما و ايشان بود بشكستند پس حق سبحانه و تعالى ما را بر ايشان فرصت داد و نصرت نمود عبد الله گفت كه زود باشد كه اصحاب ايشان و اهل اين ديهها چون در بامداد آيند و اين خبر بديشان رسد گرد ما در آيند و بر ما غلبه كنند ما چه خواهيم كردن و چه خواهيم گفتن احوص گفت تو به مسجد رو و مرا با ايشان گذار چون تو در بامداد آيى هيچ يكى را ازيشان نه بينى پس بفرمود تا مجموع آن سرها را در چاهى انداختند چون مردم آن ناحيت در بامداد آمدند و بتسامع آنچ در شب رفته بود معلوم كردند بعضى بر دست عرب مسلمان شدند و بعضى پناه بديشان آوردند و ديگران در شهرها متفرق و پراكنده شدند و ناحيت از دشمنان عبد الله و احوص خالى گشت و اين ناحيت بر ايشان مسلم شد پس اميران عرب مردم را دلخوشى دادند و بخير و نيكى دربارهء ايشان وعدها دادند پس مقيم شدند و استقامت يافتند و از سر طمانيت و امر ساكن شدند و چون احوص واقف شد بر آنك برادرش نعيم صاحب سرفت را رها كرده است و او سوگند خورد كه من البته او را بكشم و آنچ او از سرفتى گرفته است بستانم عبد الله نعيم را گفت كه چند روزى خود را از احوص پنهان و پوشيده دار پس نعيم برى رفت تا آنگاه كه برادرش ازو خوشنود شد پس نعيم باز گرديد راوى گويد كه چون عبد الله و احوص مقيم شدند نامه نوشتند بپسران عم خود سائب بن ملك و ايشان را از دولت و تمكن و منزل و مقام خود آگاه كردند و ايشان را بجانب خود دعوت كردند پس مجموع بجانب عبد الله و احوص عزيمت كردند و متوجه شدند چنانچ من در اخبار ايشان ياد كردهام .