نكنند و چون شما درين ميان رئيس هر قومى بشناختيد و فرصت يافتيد او را بكشيد و سرش ببريد و بنزديك من آريد و اگر بر شما مشتبه شود و بندانيد كه سرور و مهتر و رئيس ايشان كدام است هر آن كس كه ازو بوى خوش آيد او را بكشيد و احوص برادرش را نعيم ايضا بسرفت فرستاد نعيم صاحب سرفت را بگرفت و اسير كرد پس مالى چند ازو بستد و او را رها كرد و احوص را مملوكى بود دعوى ميكرد كه از عربست و از احوص درخواه كرده بود كه او را باسم عرب نام نهد و بدين سبب احوص برو خشم گرفته بود كه اگر نظر او برو آيد البته او را بكشد بدين سبب آن مملوك از وى گريخته بود پس شبى كه آن را بشب بيات نام نهاده بودند در آمد آن مملوك قصد ديه جمكران كرد و بجمكران چهار برادر بودند كه سختترين مردم آن ناحيت بودند بر عبد الله و احوص آن غلام طلب فرصت ميكرد تا فرصت يافت و آن هر چهار برادر را بكشت و سرهاى ايشان ببريد و هر يك از مماليك هفتادگانه قصد آن ديه كردند كه از براى او نامزد كرده بود و صاحب آن ديه مراقبه ميكردند و چشم ميداشتند تا او را بكشتند و سر او ببريدند و چون بوقت سحر رسيد مجموع مماليك هفتادگانه احوص با سرها قصد مجلس او كردند تا غايت كه هيچ كس ازيشان در مراقبت و كشتن صاحب خود خطا نكرده بودند و هيچ يكى از رئيسان اين ديها ازيشان فوت نشده بود و آن مملوك گريخته ايضا پيش احوص آمد با آن سرهاى چهارگانه چون نظر احوص برو آمد گفت ويحك من همين ساعت البته تو را بكشم آن غلام آن سرهاى چهارگانه را از توبرهء كه با خود داشت بيرون آورد و پيش احوص بنهاد و نام ايشان ياد كرد و بگفت كه اين سرها زان كيستند احوص سر او را بوسه داد و خوشنود شد و گفت تو فرزند منى وارث و موروثى كدام نام از نامها تو آن را دوستتر دارى تا من ترا بدان نام نهم گفت مرا شيبان نام نه احوص آن را بدان نام تسميه كرد و از جمله و اصلان خود گردانيد و چون آن سرها را در پيش احوص صف صف بنهادند و در پهلوى يك ديگر نشاندند احوص بفرمود تا مجموع آن سرها را در دهليز سراى برادرش عبد الله نهادند و عبد الله را ازين فكر و تدبير به هيچ نوع خبر نبود و ندانست [1] چون بوقت سحر رسيد عبد الله خواست كه