بدانچ جواب ايشان اقتضا كند تدبير كار خود بكنم و هر چه ايشان مستحق و سزاوار آن باشند از بغى و ستم كردن ايشان با ما با ايشان بكنم و توكل بر خدا كردم چون خبر قدوم احوص باهل عجم رسيد ديگر باره رسول فرستادند و پيغام دادند كه اكنون مدت مهلت شما به آخر رسيد و احوص آمد و شما را ديگر حجت نماند از ناحيت ما بيرون رويد احوص بديشان پيغام فرستاد و ابلاغ حجت و تأكيد گفت اگر از ما بشما ملالتى رسيده است و چيزى كردهايم كه بر دل شما خوش نيامده است باز گوييد تا از آن برگرديم و ديگر چنان نكنيم و تجديد عهد و پيمان كنيم و بدان وفا نماييم و پيشتر از آنك ما نقض عهد كنيم و از پيمان برگرديم شما از عهد بر مگرديد و بدان وفا نماييد و از بغى و ستم بپرهيزيد و بترسيد كه عاقبت آن وخيم است اهل عجم بجواب گفتند كه ما همين سخن از برادرت عبد الله شنيديم و ما هيچ چيز از شما مكروه و نامحمود نيافتيم الا آنك ما همسايگى شما نميخواهيم و ما را مصلحت نيست كه شما در ناحيت ما ساكن باشيد ازين ناحيت بيرون رويد پيش از آنك ما شما را بزشتى بيرون كنيم چون احوص از مجاورت ايشان و بازگشتن ازين سخن و تصالح كردن از جهت ايشان نوميد شد و هيچ حيلت نماند ايشان را گفت چون ميانهء ما و شما بدين انجاميد از ميانهء شما بيرون رويم و بدين بغى و ستم كه شما بر ما ميكنيد تن در داديم بدين سراها و ضيعتها كه ما را درين ناحيتست چه كنيم اهل عجم گفتند كه آن را بما فروشيد احوص يك هفته از ايشان مهلت طلبيد تا اين املاك بفروشد ايشان او را مهلت دادند عبد الله و احوص با قوم و مردم خود به منزل و مقام خويش باز آمدند و بدين شرط و عهد چون پنج روز از مدت مهلت بگذشت اهل فرس را بدين ناحيت اتفاقا روزى بود كه آن را تعظيم مينمودند و بزرگ ميداشتند و اجتماع در آن روز و اكل و شرب مبارك ميداشتند و احوص را هفتاد بندهء درم خريده بود همه را بخواند و هر يك را ازيشان ديه و سرايى بداد به شرط آنك صاحب آن سراى و ديه را بكشند و سرهاى ايشان بنزديك احوص آرند ايشان احوص را گفتند كه ما در شب چگونه رئيسان را از ديگران تميز كنيم احوص گفت برويد در ميانهء ايشان و با ايشان اختلاط كنيد كه ايشان بسبب مشغولى بسبب شرب و اسراف در آن شما را از اصحاب خود تميز