شويم و بر افتيم پس اتفاق كردند كه عرب را از اين ناحيت بيرون كنند و اين معنى عجم را در وقت غيبت احوص از قم و رفتن او باصفهان روى نمود و عدم حضور او غنيمت دانستند پس پيغام فرستادند بعبد الله كه ما شما را نميخواهيم و نميخواهيم كه شما بناحيت ما متوطن باشيد ازين ناحيت بيرون رويد عبد الله جواب داد ايشان را كه چه چيز از ما صادر شده است بر خلاف ارادت و دلخواه شما ما را از آن آگاه كنيد تا از آن برگرديم و بر حكم شما در آن فرود آييم عجم گفتند كه ما همسايگى شما مطلق نميخواهيم از همسايگى ما انتقال كنيد و برويد عبد الله ديگر باره رسول خود را بديشان فرستاد و پيغام داد كه ميان ما و شما عهديست و ايشان را از عاقبت شكستن آن عهد بسى تحذير كرد و تخويف نمود ايشان متّعظ نشدند و منتبه نگشتند و بد عهدى و شر و اذا زياده كردند و گفتند اگر شما بادب و حرمت از ناحيهء ما بيرون نرويد ما شما را بقهر و جبر و اكراه بيرون كنيم بعد از آن كودكان و ديوانگان و بىخردان را تعليم كردند و بر آن داشتند و بفرستادند تا سنگ و نجاست در سراى عبد الله مىانداختند و برو سفاهت ميكردند تا عبد الله از آن بتنگ آمد و از سراى خود بقريهء فرابه نقل كرد و از اهل عجم درخواه كرد كه آنقدر مهلت [1] و اجل بدهند كه احوص بيايد او را مهلت دادند پس عبد الله نامهء نوشت باحوص و او را از غدر اهل عجم و نقض عهد و پيمان و بىحرمتى و سفاهت كردن ايشان برو خبر كرد و آگاهى داد چون احوص ازين واقف شد بشتاب و تعجيل از اصفهان بيامد چون بدين ناحيت رسيد عبد الله را ديد بقريهء فرابه فرود آمده بود و ديده بانان و جاسوسانرا برگماشته عبد الله قصّه كه ميان او و اهل عجم رفته بود با احوص باز راند و گفت اين از خيانت تست بر من كه تو مرا باكراه بدين مقام و بدين ناحيت باز داشتى تا به من اين همه خوارى و استخفاف و بىحرمتى برسيد چرا نگذاشتى كه من بجايى كه خواهم مقام كنم و وطن سازم و ارض الله واسعة احوص گفت كه من نخواستم كه به تو و به خود بدين ناحيت مقام كردن الا خير و من گمان نبردم كه اين قوم با ما نقض عهد كنند چه ما ازيشان جز از خير و صواب و صلاح نميديديم و با ما صنع جميل و سعى جزيل مينمودند من بديشان رسول فرستم و پيغام دهم و