بوده است پس احوص از آن شراب و حلوا كه خربنداد فرستاده بود خود را از آن كشيده ميداشت و تناول نميكرد تا آنگاه كه حباب از آن تناول كرد بعد از آن احوص نيز تصرف كرد پس خربنداد يزدانفاذار را ضيافت كرد و آنچ احوص بهديه بخربنداد فرستاده بود بر يزدانفاذار عرض كرد يزدانفاذار آن چيزها را طرفه شمرد و آن را مستحسن داشت پس خربنداد خبر احوص و شرف و بزرگى او با يزدانفاذار بگفت يزدانفاذار ازو از طالع وقت فرود آمدن آن گروه پرسيد و از سعد و نحس و عاقبت مرجع و مآل آن ، خربنداد منجم بود گفت ماه ماه اسفندارمذ است و روز روز ارد و برج طالع حمل و فصل فصل ربيع و من مىبينم كه امر و دولت ايشان قوتى دارد باشد كه اعقاب ايشان را شأنى عظيم و دولتى قديم و كارى جسيم روى نمايد راى ما و راى شما آنست كه با ايشان حسن معاشرت كنيم و همسايگى ايشان را غنيمت دانيم پس ديگر باره بر سر شرب رفتند و بقيهء روز بلهو و لعب گذرانيدند و حال آنك در آن وقت ديلم ببلاد جبل در مىآمدند و غارت مىكردند و برده ميبردند و كشش ميكردند اتفاقا كه قومى از ديلم روز نيروز بر عادت خويش بدين ناحيت در آمدند زيرا كه معلوم داشتند كه درين روز مردم بكدوزدن و لهو و لعب و گوى بازى كردن مشغول باشند چون بنزديك آن موضع رسيدند كه احوص و مردمان او فرود آمده بودند بسيارى از شتر و اسب ديدند كه در آن حوالى رها كرده بودند و خيمهاى بسيار ديدند كه آنجا زده بود ديلم چون آنچنان ديدند گفتند بغنيمتى تمام افتاديم پس بجانب آن خيمها و اسبان و شتران بشتافتند و از احوال عرب و نزول ايشان خبر نداشتند و ندانستند و حرب و كار زار عرب و تير و كمان ايشان نديده بودند و از آن غافل بودند چون احوص آن قوم و آن طايفه را بديد در حال آواز كرد تا قوم و خدم و غلامان و بندگان او حاضر شدند و بفرمود تا بر نشينند پس ايشان بدان اسبان و شتران چنانچ عادت عرب باشد آواز كردند همه بجانب ايشان بشتافتند پس بر اسبان سوار شدند و روى بديلم نهادند و جنگ و حرب در پيوستند و بر ديلم تيرباران كردند و بسى بر نيامد كه ايشان را بشكستند و بهزيمت كردند و بعضى را بكشتند و بعضى را بگرفتند و اسير كردند پس احوص با اسيران و سرها روى را به ابرشتجان نهاد ابرشتجيان چون از دور احوص و مردمان