چنانچ ذكر و شرح آن گذشت پس احوص خواست كه برادرش عبد الله را به بيند عبد الله به دو پيغام داد كه مىبايد كه نظر من بر روى تو نيايد و من تو را نه بينم و مصلحت درين است كه خود را پنهان و پوشيده دار و در ساعت بموضعى نقل كن كه مرا معلوم نباشد كه تو كجا ساكنى كه من ايمن نيستم و ميترسم كه اين مرد از خلاص كردن تو پشيمان شود و آنگاه مرا گويد كه برادرت را طلب كن و بصحبت من حاضر آر پس من سوگند خورم كه از تو خبر ندارم و ندانم كه تو كجايى چون پيغام عبد الله باحوص رسيد احوص به بعضى از ضيعتهاى خود روانه شد پس اتفاقا اصحاب حجاج را گفتند كه تو سبعى از سباع عرب را از بند رها كردى بى اذن و اجازت خليفه و شايد كه بدين سبب از خليفه جفا بينى و به تو زحمت رسد چون حجاج اين سخن بشنيد از رها كردن احوص پشيمان شد عبد الله را بخواند و ازو درخواه كرد كه احوص را باز گرداند تا از براى احوص از خليفه موهبتى و عطايى حاصل كند و او را استمالت و دلخوشى دهد عبد الله سوگند ياد كرد كه نظر او بر برادرش احوص نيامده است و نداند كه كجاست و درين سوگند راست گو بود و حجاج يوسف او را درين سوگند خوردن تصديق نمود و رها كرد بعد از آن عبد الله و احوص در نهان يك ديگر را بديدند عبد الله احوص را گفت كه كوفه به منزل ما نشايد و بدين صورت كه تو در آنى بهتر آنست كه ما از اين شهر جلاى وطن كنيم و ازينجا دور شويم كه من ميترسم كه تو را ناگاه بگيرند و بكشند پس بر آن اتفاق كردند و قرار دادند كه از كوفه بروند و پيشتر احوص اهل و عيال و فرزندان را بردارد و برود و عبد الله باز ايستد و ضيعتها بفروشد و در عقب احوص پيوندد پس احوص با هر دو برادرش عبد الرحمن و نعيم و تمامى اهل و عيال و فرزندان و بعضى از خدمتكاران بخفيه از كوفه بدر آمد و آمد تا بماهين و به ماه البصره چند روزى مقام كرد و بدان موضع در ميانهء فرزندان ايشان و باء افتاد و خسته شدند [1] و بسيارى از ايشان بمردند و چنين گويند كه عبد الرحمن بن ملك بن عامر را چهل پسر بودند همه بدان موضع بمردند الا بكر [2] و قيتبه [3] ابنى عبد الرّحمن كه تا آنگاه كه بكوههاى قريه ابرشتجان از ناحيت قم برسيدند و بموضعى كه بسيار آب و گياه بود فرود آمدند بچشمهء كه آن را به شك
[1] - خسته شدند يعنى مريض گشتند ، [2] - در متن : بكرد و قيتبه ، [3] - ممكن است قتيبه باشد ،