نام کتاب : تاريخ سيستان نویسنده : مؤلف مجهول جلد : 1 صفحه : 52
چيزى [1] پاك كردم و آن نور اندرو تأثير كرد ، تا چون هلالى ، بدرى يا كوكبى درّى اندر جبين او درفشان بود ، تا چنان شد كه هيچ آدمى و جنّى او را نديد الا ساجد گشت ، و خبر او برسيد سوى قسطنطين قيصر بروم ، پس رسول فرستاد سوى وى كه مرا دختريست كه امروز تا شرق و غرب او را ديگر نيست [2] ، بزنى ترا دهم ، و او ابا كرد [ و ] سبب آن نور بزرگوار بود ، زن نكرد تا ايزد تعالى او را بخواب اندر بنمود كه سلمى را دختر زياد بن عمرو بن لبيد بن خدّاش [3] بن عدى بن النّجّار را بزنى كن ، بزنى كرد و او از حرّتان عرب بود چنان كه خديجه بنت خويلد اندر زمان رسول بود ، و بكر بود و با خرد و كمال و جمال ، عبد المطلب زو بيامد . و او [4] بخواب بود بيدار شد حلَّهء ديد از بهشت پوشيده و مهد بحلَّهاء بهشت آراسته و عبد المطَّلب پاكيزه بدان مهد اندر ، سرمه به چشم مادر و پسر اندر كشيده و بروغنهايى كه هرگز چنان نديده بود اندايش كرده ، عجب ماند ، سوزنى [5] بدست گرفت و نزديك كهنهء قريش شد و قصّه بگفت ، گفتند كه ايزد تعالى [6] . . . فرمان داد كه اين غلام را [7] از [8] بزرگان زنى دهيد و بزرگى خواهد بود ز ايشان قيله بنت عمرو بن عاجر [9] را به دو دادند ، و بزرگ شد و عهد قبول كرد و حارث ازو بيامد و بمرد آن زن ، باز هند دختر عمرو [10] را بزنى كرد ، پس هاشم را گاه رفتن آمد ، عبد المطلب را گفت فرزندان نضر را جمع كن نزديك من ، عبد الشّمس و محروم [11] و فهر و لوىّ
[1] اصل : حيزى . [2] يعنى : در شرق و غرب او را ماننده نيست . [3] طبرى : زيد بن عمرو بن لبيد بن حرام بن خداش . بروايتى : بنت عمرو بن زيد بن لبيد الخزرجى . [4] يعنى هاشم . [5] معنى سوزنى معلوم نشد شايد مراد همان حله ايست كه از بهشت آورده بودند . [6] ظاهرا چيزى از اصل افتاده است . [7] در اصل « اين را » بوده ، غلام را بر آن افزودهاند . [8] پس از « از » كلمهء تراشيده شده و گويا ( تخمهء ) بوده است . [9] ظ : عائذ . [10] طبرى : فاطمه بنت عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم . ( 1 - 3 ص 1073 ) . [11] ص : مخزوم .
52
نام کتاب : تاريخ سيستان نویسنده : مؤلف مجهول جلد : 1 صفحه : 52