نام کتاب : تاريخ سيستان نویسنده : مؤلف مجهول جلد : 1 صفحه : 239
عمرو گفت كه اندر حديث جاه من بمكّه خلال [1] اندر آمد ، [ و ] قصد پارس كرد عمرو ، پس خبر آمد همچنان كه وى بدل انديشه كرده بود ، كه علم مصرى خواستند كه بر يمين منبر بدارند ايام موسم ، و خليفت عمرو اندر مكه نگذاشت ، آخر سخن دراز شد و حرب اوفتاد ، مردمان مكه نصرت خليفت عمرو را كردند ، و علم عمرو بر يمين منبر چنان كه رسم رفته بداشتند ، پس عمرو پسر خويش را محمد بن عمرو را بر سيستان خليفت كرد و سوى پارس رفت شش روز گذشته از محرّم سنة ثمان و ستين و مائتين ، و بو طلحه خليفت عمرو بر خراسان بسرخس شد ، و خجستانى بحرب او آمد و حربى سخت كردند و بو طلحه بهزيمت بسيستان آمد ، پس محمد بن الحسن [2] الدّرهمى او را يارى كرد بمال و مردان و عمرو را آگاه كرد ، عمرو نامه جواب كرد كه باز بخراسان رو و عهد نو فرستاد ، بو طلحه بخراسان بازگشت ، باز دل تنگى كرد و راه بگردانيد و بگرگان شد ، چون خبر كشتن خجستانى بگرگان [3] آمد ، محمد بن عمرو بن اللَّيث خليفت خويش را فضل بن يوسف را بهرى فرستاد ، و اندر ذى القعده سنة ثمان و ستين و مائتين بهرى اندر شد ، و عمرو چون خبر شنيد نامه فرستاد نزديك اهل هرى بسمع و طاعت كردن فضل را ، و نزديك فضل نامه كرد بجدّ و اجتهاد كردن چون رافع [4] بدانست كه فضل بهرى قرار گرفت محمد بن المهتدى را بحرب او فرستاد ، چون محمد مهتدى بهرى آمد ، اهل هرى قصد كشتن فضل كردند ، فضل به سيستان باز گشت ، و رافع بنفس خويش بمرو شد بحرب بو طلحه و روزگارى اينجا حرب كردند ، آخر بو طلحه بهزيمت برفت [ و ] بتخارستان شد و رافع بهرى آمد روزگارى بهرى بود ، باز گفت عمرو از سيستان دورست ، من ببايد شد بسيستان بگيرم [5] تا خود چه باشد ؟ و بيامد تا فراه ، بزرگان لشگر او انكار كردند كه اين نتواند
[1] كذا و الظاهر « خلل » . [2] گاهى ( حسين ) و گاهى ( حسن ) ضبط شده است ! [3] كذا . . . و الظاهر « بسيستان آمد » زيرا محمد بن عمرو بن الليث بسيستان خليفت پدر بود نه بگرگان [4] در اين صفحه بايد سطورى افتاده باشد ، چه نام رافع بىمقدمه آمده است . [5] عبارت غريبى است ؟ و بقاعده بايد : مرا ببايد شد تا مگر سيستان بگيرم . . . باشد .
239
نام کتاب : تاريخ سيستان نویسنده : مؤلف مجهول جلد : 1 صفحه : 239