نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 82
و گيومرت را برادرى بود كه با او به يك شكم آمده بود و يك ديگر را سخت دوست داشتند . گاه اين بر او شدى و گاه آن بر اين آمدى . و گيومرت گرد جهان همى گشتى و آبادانى همى كردى و آنجا كه آبادان كرده بودى فرزندان را آنجا بنشاندى ، و سيّاح بودى نه بر خيره ، گاه سوى فرزندان [ خويش شدى و گاهى سوى فرزندان ] آدم نزد آن گروه كه مهتر ايشان قينان بن انوش بود به ديدار برادر و كردهء خويش . پس دير برآمده بود كه برادر را ، گيومرت ، نديده بود . برخاست و به دماوند رفت و فرزندانش را پرسيد كه پدرتان كجاست ؟ ايشان سوى مشرق نشان دادند و گفتند : او آنجا شهرى مىكند با گروهى فرزندان ، و دير است او بدان كار اندر است . برادرش به نشان پيش گيومرت رفت بدان حدّ ، و گيومرت از [ كردن ] آن شهر پرداخته بود . بر سر بالا شخصى را ديد . فرزندان را گفت : كسى از شما غايب است ؟ گفتند : نه . پس گفت : اين كه شايد بودن ؟ يكى گفت : مگر از اين مرده يكى است و به حيلتى آمده . گيومرت آن سلاح خويش را كه بدان حرب كردى بر گرفت و روى بدان شخص نهاد ، و چون لختى بشد برادر را بشناخت كه آن برادر اوست ، [ پسرى به دنبالهء او همى شد ] و بر سر و پاى او نگاه همى كرد و همى گفت : مگر او دشمن ما است . گيومرت گفت : نيست كه برادر من است ، و به سريانى گفت و سريانى به تازى آميخته است و به يك ديگر نزديك است . گيومرت گفته بود : بل أخ لى . يعنى مرا اين برادر است ، و آن شهر را بلخ نام نهاد . و ابو زيد حكيم چنين گويد به فضايل بلخ كه قديمتر شهرهاى جهان بلخ است . و گروهى گويند لهراسب بنا كرد ، و ليكن پديد است كه او چه كرد و به اخبار او پديد باشد [ آن ] كه او كرده است و از آن باره و افزودن شهر و آن ديهها و روستاها به هر وقتى پادشاهى همى فزود ، و به اصل گيومرت كرده است . پس چون گيومرت برادر را ديد شادى كرد و جشن گرفتند و گيومرت را گفتند : اين شهر را طالعى افتاد عجب كه مردمان را كه اندر او باشند همى شادى دوست و تمام كار باشند كه امروز اين شهر تمام شد چنين شادى بداد ما را خداى تعالى ، و امروز همچنان است شهر بلخ كه او گفت كه مردمانش شادى دوست باشند . و هر كه
82
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 82