نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 683
برادرزادهاى بود تبّع را نام وى يعفر . او را نيز با صد هزار سوار به روم فرستاد و گفت : هر شهرى كه بگشايى ولايت آن ترا است . وى برفت و بسيار شهرها بگشاد و تا قسطنطينه بشد و ملك روم را بگرفت . و حسّان به دريا اندر نشست از عمان ، و به چين شد و ملك چين را بگرفت ، و شمر نيز از جيحون بگذشت و به سمرقند شد ، و آن حصارى محكم داشت ، ملك به حصار اندر شد . يك سال بر در آن حصار بنشست ، هيچ چيز نتوانست كردن . تا يك شب خود گرد حصار مىگشت . مردى را بگرفت از دربانان حصار و به لشكرگاه خويش آورد . او را گفت : ملك اين شهر چه مردى است بدين زيركى و هشيارى كه از يك سال باز همى حيلت كنم و حصار را نتوانم همى گشادن ؟ آن مرد گفت : اين ملك را هيچ دانايى نيست كه وى سخت ابله گرديده است و وى را جز مىخوردن و طرب كردن كار نيست و شب و روز مست باشد ، و ليكن او را دخترى است كه اين تدبيرها او كند ، و اين سپاه را و حصار را او همى دارد . شمر با خويشتن گفت : تدبير كه زنان كنند آن كار آسان بود . آن مرد را گفت : اين دختر را شوهر هست ؟ گفت : نه . شمر اين مرد را هديه داد و گفت : مرا به تو حاجتى است كه پيغامى از من بدان دختر رسانى . گفت : روا است . شمر يك حقّهء زرّين بياورد پر مرواريد و ياقوت و زمرّد بكرد و گفت : اين را بدان دختر ده و او را بگوى كه من از يمن به طلب تو آمدهام و مرا اين پادشاهى به كار نيست ، ازيرا كه همه خراسان و عجم مرا است بايد كه به زن من باشى ، و با من چهار هزار تابوت زر است آن همه به دو فرستم و اين شهر پدرش را بخشم چون اين كار تمام شود ، مگر از وى مرا پسرى آيد و ملك عجم و چينستان او را بود ، و من به شب از نخست اين تابوتهاى زر به وى فرستم ، پس آنگاه او را بخواهم . آن مرد همان شب به سمرقند اندر شد و آن سخن مر دختر را بگفت ، و دختر راضى شد و همان شب آن مرد را باز فرستاد به اجابت كردن ، و سخن بر آن بنهادند كه فردا شب آن تابوتها بفرستد و به شب به شارستان اندر آرند چنان كه كس نداند . و سمرقند را چهار در بود ، بگفت كه كدام در بگشايم . و ديگر روز شمر چهار هزار
683
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 683