نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 638
بيار . گفت : آن مردمان قرابت مناند ، من ايشان را بند نتوانم كردن . ملك گفت : اگر نروى ترا بكشم ، و سوگند خورد . عبد العزيز گفت : جزاى من از تو همچنان آمد چون جزاى سنمّار از نعمان صاحب الخورنق كه از وى همى برّ چشم داشت او را بكشت . پس اين عبد العزيز هر دو پسر خويش را بدان حىّ بنى كلب فرستاد تا مردمان را آگاه كرد كه ملك بر شما همى چه انديشد ، تا مردمان حذر كنند و انديشهء كار بكنند ، و اين قصيده بنوشت و سوى ايشان فرستاد به دست پسران خويش و بگفت : < شعر > جزانى جزاه الله شرّ جزائه جزاء سنمّار و ما كان ذا ذنب سوى رصّه البنيان عشرين حجّة يعلّ عليه بالقراميد و السّكب فلمّا رأى البنيان تمّ سحوقه و آض كمثل الطَّود ذى الباذخ الصعب فأتهمه من بعد حرس و حقبة و قد هرّه أهل المشارق و الغرب و ظنّ سنّمار به كلّ حبرة و فاز لديه بالمودّة و القرب فقال اقذفوا بالعلج من فوق برجه فهذا لعمر الله من أعجب الخطب و ما كان لى عند ابن جفنة فاعلموا من الذنب ما آلى يمينا على كلب ليلتمسن بالخيل عقر بلادهم تحلَّل أبيت اللَّعن من قولك المزبى و دون الَّذى منّى ابن جفنة نفسه رجال يردّون الظَّلوم عن الشعب و قد رامنا من قبلك المرء حارث فغودر مسلولا لدى الأكم الصهب < / شعر > پس نعمان مر بهرام را [ بر بام اين خورنق بر برد و بپرورد و برابر او دهى بود نام او سدير هم ] از حيره [ و چون ] به بام آن خورنق بر شدى از يك سوى باديه بود و هوايى خوشتر اندر جهان ، و از يك سوى سواد عراق و دهها و خرميها و رود عراق و خوشتر چيزى كه اندر جهان بود و نيكو [ چيزى ] كه چشم بر وى افتادى . و عرب مر نعمان را ربّ الخورنق و السّدير گويند . و بهرام را همى پروردى بر سر آن خورنق تا ده ساله شد . و نعمان دين عرب داشت ، بت پرستيدى . و او را وزيرى بود از زمين شام ترسا و بر دين عيسى بن مريم بود . روزى اين نعمان نشسته بود با وزير بر آن بام خورنق ، بنگرست به جهان اندر ، و
638
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 638