نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 637
بنايى كند بهتر از اين . پس سنمّار را گفت : تو بهتر از اين بنا دانستى كردن چرا نكردى ، كدام ملك را باز داشتى بزرگتر و بهتر از من ؟ نعمان را خشم آمد و بفرمود تا سنمّار را بر سر آن بنا بردند و از آنجا بينداختند تا اندام وى پاره پاره شد و بمرد ، و حديث وى مثل گشت به عرب اندر . چون كسى مر كسى را پاداشن كند نه اندر خور كردار او ، عرب ايدون گويند : جزاء سنمّار . و بر زبان عرب اندر كتاب امثال عرب يكى [ b 115 ] بيت است كه مثل زنند ايدون گويند : بيت < شعر > جزانى جزاه الله شرّ جزائه جزاء سنمّار و ما كان ذا ذنب < / شعر > و اين قصيدهاى است ده بيت به كتب امثال اندر ، و محمّد بن جرير نگفته است بدين كتاب اندر قصّهء اين قصيده و من اين بگويم كه اين غريب است . و اين قصيده ايدون بوده است كه ملكى بود از ملوك بنى غسّان از پس اين ملوكان به بسيار سال ، و بعضى از شام او داشت ، نام وى الحرث بن مارية الغسّانى ، و مردى بود از حىّ بنى الكلب ، نام وى عبد العزيز بن امرئ القيس ، از جليلان بنى كلب ، سوى او آمد و او را اسبى هديه آورد كه اندر همه عرب چنان اسب نبود ، و اين ملك غسّانى آن اسب را بپسنديد و اين عبد العزيز را برّ كرد و بر درش همى داشتى ، و با وى دو پسر بود : نام يكى عبد الحرث و ديگر شراحيل ، و اين ملك بر وى و بر پسرانش اجرا برانده بود تا آن وقت كه وى را به برّ و لطف گسيل كند ، و اين ملك غسّانى را پسرى بود ، به دايگان داده بود اندر بنى كلب ، بدين حىّ كه اين عبد العزيز از آنجا آمده بود تا آن پسر را همى پروردند . و ملكان را آيين چنان بود كه پسران خرد را بدادندى به مهتر هر حىّاى و مهتر هر شهرى تا بپروردندى ، و بزرگ شده و ادب آموخته و سوارى و چوگان و هر چه ملكان را به كار آيد همه تمام آموخته ، باز ملك آوردندى . پس اين ملك غسّانى را خبر آوردند كه آن پسر كه به حىّ بنى كلب بود مار بگزيد و بمرد . اين ملك تهمت كرد كه آن مردمان حىّ پسر وى را بكشتند ، اين عبد العزيز را بخواند كه از آن حى آمده بود و او را آن اسب آورده ، و گفت : برو و آن همه مردمان حىّ خويش بند كن و
637
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 637