نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 608
شد . او را همه ادبها مىآموخت تا بزرگ شد ، و هر چه ببايست بياموختش . يك روز موبد پيش اردشير شد ، او را غمگين و انديشه مند ديد ، گفتا : چه بوده است كه ملك با انديشه است ؟ گفت : همه خلق جهان را بكشتم و ملك بگرفتم و مرا فرزندى نيست كه خلف بود از پس من و اين ملك بگيرد . آن موبد گفت : زندگانى ملك دراز باد ، ملك را با من پسرى است از پشت وى بىشك ، بزرگ شده و ادب آموخته و سوار گشته . اردشير گفت : چگونه بوده است ، اين سخن را بگوى . موبد گفت : ملك بفرمايد تا آن حقّه كه من او را دادم از ده سال باز ، بخواهد و بگشايد كه قصّهء اين آنجا اندر است ، و خود نيز بيرون شد . اردشير آن حقّه [ به مهر ] بخواست و سر حقّه بگشاد . ذكرى ديد آنجا اندر . و رقعه [ اى ] اندر وى و به رقعه اندر نبشته بود كه ملك اين دختر اشكانيان به من داد و مرا درست شد كه وى از ملك بار دارد به گفتار زنانى امين كه اندر آن بدانند . بحلال نداشتم كه تخمى را كه ملك نشانده است آن را تباه كردن . صواب آن ديدم كه آن را به شكم زمين اندر همى دارم تا از وى چه آيد . پس ذكر خويش از بهر آن جدا كردم تا كسى پيش ملك اندر از من طعنه نتواند زدن . اردشير او را بخواند و گفت : اين غلام را سال چند است و صفت روى او چگونه است ؟ آن موبد او را وصف كرد . ملك گفت : اگر فرزند من است ، اگر او را به ميان هزاران غلام اندر ببينم ، دلم گواهى دهد . او را پيش آر با هزار غلام همه همزاد و هم بالايان او و هم جامهء او . آن موبد همچنان كرد . پس آن هزار غلام پيش آورد تا پيش اردشير چوگان زدند و گوى بازيدند . آن گوى به ميان ايوان اردشير افتاد . هيچكس زهره نداشت كه آن گوى باز آوردى . شاهپور فراز شد و آن گوى بر گرفت و اردشير همى نگريست . بدان گستاخى كه شاپور كرد اردشير را درست شد كه وى پسر او است . او را گفت : اى پسر چه نامى ؟ گفت : شاهپور . اردشير گفت : تويى شاهپور ، يعنى تويى پسر ملكان . آنگاه او را درست شد كه او پسر او است و به خلق آشكارا كرد و جهان همه او را مطيع شدند ، و پدر او را ولى عهد كرد و تاج بر سر وى نهاد . پس چون اردشير بمرد ، اين شاپور به ملك بنشست . و مردمان از شاپور به
608
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 608