نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 586
خداى بدان ماهى وحى كرد كه اين نه روزى تست ، او را نيكو دار . يونس هم آنگاه در شكم ماهى به نماز ايستاد ، وز بزرگى ماهى يونس هيچ پديد نيامد . و يونس نماز بسيار كردى ، و خداى گفت : * ( فَلَوْ لا أَنَّه كانَ من الْمُسَبِّحِينَ 37 : 143 ) * . يعنى من المصلَّين . * ( لَلَبِثَ في بَطْنِه إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ 37 : 144 ) * . گفت : اگر نه آن بودى كه يونس از نمازكنان بود ، و خداى نمازكنان را دوست دارد ، تا رستخيز به شكم آن ماهى اندر بماندى . پس يونس چهل شبانروز اندر شكم ماهى بماند ، و چهل شبانروز آن ماهى طعام و شراب نيارست خوردن ، از بيم آنكه يونس هلاك شود . و خداى آن ماهى را و هر كه از جنس آن ماهى است مهترى داد تا رستخيز بر ماهيان دريا . و آن ماهى را پشت بلند است همچون گنبد خانه . و معروف است آن ماهى بنزديك آن مردمان كه به دريا كار كنند از كشتيبانان و صيّادان و غوّاصان ، گوشت او حرام دارند و صيد نكنند از وى ، و گر به دامى اندر فتد باز به دريا اندازند . پس چون چهل شبانروز تمام شد ، خداى خواست كه او را برهاند . به دل وى اندر افگند تا خداى را بخواند . به شب اندر ندا كرد اندر ميان تاريكى شب و دريا و شكم ماهى ، سه تاريكى . * ( فَنادى في الظُّلُماتِ أَنْ لا إِله إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ من الظَّالِمِينَ 21 : 87 ) * . بر خداى عزّ و جلّ به پاكى مقرّ آمد و بر تن خويش به ستمگارى . * ( فَاسْتَجَبْنا لَه وَنَجَّيْناه من الْغَمِّ 21 : 88 ) * . گفت : اجابت كردم و از غم برهانيدمش . * ( وَكَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ 21 : 88 ) * . و همچنين مؤمنان را ، هر كه مرا اندر سختى بخواند من او را فرياد رسم و برهانمش . پس خداى فريشتهء دريا را بفرمود تا آن ماهى را از قعر دريا حشر كرد و به لب دريا آورد ، آنجا كه يونس به كشتى اندر نشسته بود . وز آن لب دريا تا شهر نينوى سه روزه راه است . ماهى بر لب دريا آمد و سر از آب بر كرد و يونس را از گلو بر افگند بر لب دريا . و يونس چنان شده بود چون كودكى كز شكم مادر بيرون آيد ، پوست وى همچنان . و چهل شبانروز از طعام و شراب باز مانده ، چون بيمارى . قوله تعالى : * ( فَنَبَذْناه بِالْعَراءِ وَهُوَ سَقِيمٌ 37 : 145 ) * . يعنى بالصّحراء على الشّط . پس خداى درختى بروياند . ابن عبّاس گويد : كدو بود . و قيل يقطين . درختى بود كه او را دبا خوانند . و قول پسر عبّاس بهتر است ، كان كدو بود وز بن او شير آمدى و يونس او وى همى خوردى تا
586
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 586