نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 587
نيرو گرفت و موى بر آورد و گوشت سخت كرد و استخوانهاش محكم گشت . * ( وَأَنْبَتْنا عَلَيْه شَجَرَةً من يَقْطِينٍ 37 : 146 ) * . آنگاه او را بيدار كرد . و گروهى گويند كه آهوى بيامد [ a 108 ] و خداى او را الهام داد اندر آن بيابان و بر لب دريا ، و او شير داشت ، و يونس به پهلو افتاده بود و نيرو نبودش كه بجنبيدى ، و آن آهو پستان به دهان او اندر نهادى و يونس آن شير همى مكيدى . پس چون سير شدى ، آهو برفتى و شب باز آمدى . پس چون آفتاب گرم شدى و بر تن او تافتى ، تنش بسوختى ، پس اين يقطين برويانيد خداى ، و چوبى بود بر لب دريا خشك شده بود ، آن درخت كدو بر آن چوب تنيد و برگ باز كرد و آن برگ هم اندر ساعت پديد آمد و پهن شد و تا يونس را سايه كرد چهل شبانروز ، تا قوّت گرفت و برخاست و نماز كرد . پس يونس يك روز رفته بود به حاجتى ، چون باز آمد ، درخت خشك شده بود . يونس بگريست و اندوه آمدش كه آن سايه از وى بشد . خداى وحى فرستاد و گفت : اى يونس ! تو از اين درخت كه نه تو كشتى و نه تو رويانيدى همى غم خورى و بگريى . پس اين چه بىرحمى بود كه صد هزار تن را هلاك خواستى كردن ، و از بهر ايشان به هلاك غم نخوردى ؟ پس يونس را به قوم خويش باز فرستاد . و يونس به كنار شهر آمد . شبانى را ديد با گوسپندان ، او را گفت : خبر اين شهر چيست ؟ شبان گفت : يونس بن متى پيغمبر بر ايشان خشم گرفت و برفت ، و خداى تعالى بر ايشان عذاب فرستاد ، و مردمان به خداى بگرويدند ، و خداى عذاب از ايشان بگردانيد ، و اكنون يونس را همى طلب كنند تا ايشان را شريعت آموزد . يونس گفت : منم يونس ، برو و مردمان شهر را بگوى . شبان گفت : اى پيغامبر ! تو كجا باشى ؟ يونس گفت : من بدين كوه اندر باشم . آن شبان گفت : من ترا كجا طلبم و نزد تو كه راهنمايى كند ؟ يونس گفت : اين بز تو ترا راه نمايد . گفت : مرا پيش قوم تو كه گواهى دهد كه گويد كه من ترا ديدم ؟ گفت : اين سگ . شبان به شهر اندر شد و سگ با وى برفت و مردمان را آگاه كرد ، و سگ گواهى داد و همه خلق بيرون آمدند خرد و بزرگ . چون بر آن گوسپندان رسيدند ، بز بيامد پيش ايشان اندر بايستاد تا وى ايشان را بدان كوه اندر آورد . و يونس نماز همى
587
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 587