responsiveMenu
فرمت PDF شناسنامه فهرست
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري    جلد : 1  صفحه : 564


حدّ جزيره اندر تا به شهر فرضه برسيد . دلش بزد و پشيمان شد ، قصير را گفت : چه بينى ؟ گفتا : بِرَقّةَ تَرَكْتَ الرَّاى . گفت : تدبير به رقّه دست باز داشتى . پس به ديگر منزل رسيد ، رسولان زبّا بيامدند با هديه هاى بسيار . جذيمه قصير را گفت ، مثل :
خطرٌ يسيرٌ فِى خطبٌ كَبيِر . گفتا : آن كار بزرگ [ كه ] همى خواهد [ بودن ] خطر اين هديه اندر وى اندكى است . و اين نيز مثل شد . و رسولان زبّا جذيمه را گفتند كه .
ملكه زبّا فرموده است كه همه سپاه پيش ملك آيد ، و فردا همه سپاه بيرون آيند .
پس چون به منزل فرود آمد ، آن شب جذيمه قصير را بخواند و گفت : مرا همى دل بزند و ترسم كه سخن تو همى راست آيد و كار از دست شد . اكنون چه حيلت مانده است ؟ قصير گفت : فردا چون سپاه پيش آيد ، اگر پيش تو فرود آيند و زمين بوسه دهند و به زانو بروند ، بدان كه كار تو نيكو است . و اگر سپاه گرد تو اندر آيند و ترا اندر ميان گيرند ، بدان كه كار تو نه نيكو است . گفت : اگر چنين بود چه كنم ؟ و مر جذيمه را اسبى بود نام وى عصا ، و به همه عرب اندر هيچ اسب با وى بنرفتى ، و آن اسب به جنيبت پيش وى همى بردندى . قصير گفت : اگر سپاه گرد تو اندر آيند و ترا به ميان اندر گيرند ، عصا بخواه و بر وى نشين و تازيانه بزن و از سپاه بيرون شو و او ترا برد و هيچ اسب ترا اندر نيابد و ترا برهاند . و هم بر آن تدبير بنهادند .
ديگر روز بر نشست و براند كه به شهر زبّا آيد . چون لختى برفت ، سپاه بسيار از دور پديدار آمد . چون فراز رسيدند پيش او فرود آمدند و وى را سجود نكردند و با وى لختى براندند . پس از دست راست و چپ بپراگندند [ و ] از پيش و از پس ، و او را اندر ميان گرفتند . جذيمه دانست كه كارش نه نيكو است . جنيبت ، عصا ، پيش خواست تا برنشيند . ايشان نام آن اسب شنيده بودند ، گفتند : نبايد . هم بر اين اسب نشين . قصير چون بديد كه او را از آن اسب باز داشتند ، دانست كه وى اندر ماند .
بيستاد تا جذيمه اندر گذشت ، بدان عصا بر نشست و تازيانه بزد و از ميان ايشان بيرون شد و روى باز پس نهاد ، و هيچكس از پس وى نشد و گفت : حَزْمَاً عَلَى ظَهر العَصَا . گفت : چون نيك هشيارى كرد بر پشت اسب . و قصير اسب براند و از ميان سپاه بيرون شد ، و جذيمه چون دانست كه اندر ماند و قصير شد ، گفت : خَيْرُ ما يَجْرِى

564

نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري    جلد : 1  صفحه : 564
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
فرمت PDF شناسنامه فهرست