نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 559
چون از شام همى آمدند كه به عراق آيند سوى جذيمه ، و ايشان خبر شنيده بودند كه جذيمه را خواهرزادهاى از ده سال باز گم شده است ، نام وى عمرو بن عدى ، و ديوان او را ببردند و جذيمه او را طلب كرد و نيافت . پس چون ايشان به منزل فرود آمدند به ميان باديه ، و آن زن سفره پيش ايشان بنهاد ، و بر سر سفره يكى بره بود بريان ، ايشان همى خوردند ، عمرو از دور پديدار آمد با آن مويها ، برهنه . بترسيدند . چون فراز آمد ايشان را سلام كرد . ايشان او را گفتند : طعام خور . و از آن ناخنها و آن مويهاى باليده ايشان را كراهيت آمد . و اين زن كه با ايشان بود ، نام وى ام عمرو بود ، از آن بره لختى بشكست و پيش عمرو انداخت چنان كه پيش سگان اندازند . عمرو آن استخوان بخاييد . پس دست دراز كرد و آن گوشت بشكست كه بخورد ، گفت : مثل : تُعْطِى العَبْدَ كُراعاً فَيطْمَع فِى الذّراعِ . و اين سخن نيز مثل گشت و به تازى چنين گويند ، و به پارسى چنان است كه گويد : چون سك را استخوان دهى به گوشت طمع كند . پس آن زن خواست كه دست وى از آن طعام باز دارد ، ايشان گفتند : يله كن تا بخورد . و ايشان دانستند كه وى با عقل است . پس چون طعام بخوردند ، آن زن خيك مىپيش آورد و يك طاس اندر كرد و مالك را داد و ديگر عقيل را داد ، عمرو پنداشت كه سديگر او را دهد ، نداد و مالك را داد . عمرو بن عدى اين دو بيت شعر بگفت ، شعر : < شعر > صددت الكاس عنّا امّ عمرو فكان الكأس مجراها اليمينا و ما شرّ الثّلاثة امّ عمرو بصاحبك الَّذى لا تصبحينا < / شعر > گفت : اى امّ عمرو ! از اين هر سه من بتر بودم كه نبيد از من اندر گذاشتى ؟ ايشان گفتند : اى جوانمرد ! تو كيستى و از كجايى ؟ گفت : < شعر > [ ان تنكرانى او تنكرا نسبى فانّى انا عمرو بن عدى ] < / شعر > ايشان برخاستند و او را به كنار اندر گرفتند و مويش و ناخنانش بچيدند و سرش بشستند و جامهء پاك بپوشانيدند و گفتند : ما جذيمه را هديهاى از اين بهتر و
559
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 559