نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 556
رقّاش عدى را دوست گرفت و او را به خويشتن خواند . عدى اجابت نكرد و گفت : با ملك بىوفايى نكنم . رقاش گفت : مرا از ملك به زنى بخواه . گفت : نيارم اين سخن او را گفتن . و بر اين حديث سالها بر آمد و هر روز دوستى رقاش همى افزود . يك روز ملك به شراب نشسته بود با نديمان و عدى ساقىاى همى كرد ، و جذيمه را آيين چنان بود كه شراب با نديمان راست خوردى و كم و بيش نخوردى . اين رقاش به عدى كس فرستاد و او را گفت : ملك را شراب صرف ده و ندما را ممزوج ده تا وى مست شود و ايشان مست نشوند . پس مرا از وى به زنى بخواه . چون بدهد نديمان را گواه كن . عدى همچنين كرد . ملك به مستى او را به عدى داد به زنى ، و نديمان گواه بودند . چون ملك مست بخفت ، اين رقاش عدى را پيش خويشتن برد و با وى ببود ، و آن رقاش از عدى بار گرفت . چون ديگر روز بود ، ملك عدى را بخواند . بيامد و بر ملك بنشست . از وى بوى خلوق آمد . و عرب را رسم عروسى آن بودى كه خلوق بركردندى . اين زن عدى را خلوق بر كرد ، جذيمه گفت : اين [ 102 ] چه نشان است ؟ گفتا : عروسى كردم . گفتا : ترا زن كه داد ؟ گفتا : ملك . جذيمه دست بر پيشانى زدن گرفت . عدى بترسيد و از پيش وى بيرون شد و بر اسب نشست و سلاح گرفت و به حىّ خويش باز شد . و جذيمه يك زمان بود دست از پيشانى باز گرفت و عدى را نديد . خواهر را بخواند و گفت : شرم نداشتى كه خويشتن غلامى را دادى ، خادم من ؟ ! خواهرش گفت : يا ملك : تن من به دست من نيست و فرمان بر من ترا است ، و تو مرا به وى دادى و از من نپرسيدى ، و گر بپرسيدى من نپسنديدمى ، چون تو بپسنديدى من نيارستم فرمان شاه را مخالف شدن . ملك دانست كه او را گناه نبوده است ، گفت : روا است كه وى نيز ملكزاده است و مهتر است اندر قوم خويش . از وى عار نيست . پس عدى را طلب كرد و نيافت . گفتند : به حىّ خويش باز رفت . ملك را آرزوى وى سختتر آمد . از خواهرش خواست تا كس فرستد و او را طلب كند ، باز به دلش آمد كه تا اكنون اگر او را طلب كردمى مردمان گفتندى غلام را همى طلب كند . اكنون گويند شوى خواهر طلب كند ، ننگ آمدش از آن حديث و دست باز داشت و طلب نكردش .
556
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 556