نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 440
شكايت كرد و گفت : گناه او را بود كه علم برگردانيد . پس كيخسرو گودرز را تعزيت كرد و او را گفت : حقّ تو بر من واجب است ، و اينك سپاه و خواستهء من پيش تو است . بساز تا به روى و با وى حرب كنى و خون فرزندان خويش از او باز خواهى . گودرز شاد شد و بر او آفرين كرد و گفت : پادشاهى و فرمان شما را است و بندگى ما را ، و از افراسياب كينه كشم و خون فرزندان باز خواهم به دولت شما . چون ديگر روز بود كيخسرو سپاه گرد كرد و گفت : چاره نيست ، كينه افراسياب را بكشم . تا همه مهتران لشكر بر وى گرد آمدند به بلخ ، و آنجا دشتى است فراخ و آن را شاه امير خوانند ، بر آن صحرا همه گرد آمدند . و كيخسرو برفت با همه سپاه و گودرز را با خويشتن ببرد و لشكر بكشيد تا بنزديك افراسياب رسيد ، و افراسياب نيز لشكر خويشتن گرد كرد به زمين تركستان . و كيخسرو ميان خويش و حدّ تركستان و افراسياب فرود آمد و لشكرها گرد كرد و ايشان را گفت : مرا حيلت آن است كه جمله به تركستان اندر شويم و سپاه را از چهار گروه كنيم و از چهار سوى بفرستيم و تركان را از چهار سوى بگيريم . پس سپاهى بيرون كرد از جملهء آن سپاه و گودرز را سپاهسالار كرد بر همه سپاهها و گفت : تو بدين سوى برو و به زمين تركستان اندر رو . و آن علم بزرگ كه درفش كاويان گفتندى او را داد ، و هرگز آن علم هيچ ملك از خويشتن جدا نكرده بود ، و از يك سوى او را بفرستاد و عمّ خويش را ، فريبرز ، با او بفرستاد و به فرمان او كرد . و سرهنگى ديگر با سپاهى بسيار ، آن سرهنگ ميلاد نام بود ، داد و از يك سوى ديگر بفرستاد و گفت : به تركستان اندر شويد از سوى چينستان . و سرهنگى ديگر را بخواند نام او عيص بن نهروان ، و او را سپاهى داد و گفت : از ديگر ره به تركستان اندر شو ، و سپاهى ديگر با او بفرستاد . و مر سياوش را [ وصيفتى ] بود از اهل بيتى بزرگ ، زنى از عجم ، نذر كرده بود كه من خون سياوش طلب كنم . چون كيخسرو [ از ] آن جايگه خويش با لشكر بيامد ، آن [ وصيفت ] بيامد و نام او سومهار ، و همه اهل بيت خويش را گرد كرد و پيش كيخسرو شد ، و آن روز درخواست كه ايشان را بدان حرب بيرون برد تا كين
440
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 440