نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 436
كيكاوس و رستم طلب خون او كنند و ترا و ما را از ايشان مضرّتها رسد و زمين توران ويران كنند . و چون او را بكشتى اين دختر را بارى به من ده تا اگر بزايد بارى به كيكاوس فرستمش تا خشم او كمتر شود . افراسياب آن دختر را به فيروز داد . فيروز او را به خانه برد و چون وقت زادن آمد ، پسرى آمدش مانند پدر . فيروز دلتنگ شد كه او را بكشند . و با افراسياب شرط كرده بود كه چون دختر حمل بنهد فرزندش را بكشد . پس فيروز او را كيخسرو نام كرد و افراسياب را از آن آگاه نكرد و پنهان همى داشتش تا به جاى مردان رسيد . پس چون خبر به كيكاوس رسيد كه افراسياب سياوش را بكشت ، با همه ايرانيان به ماتم بنشست و مردى از پنهان بفرستاد تا خبر درست بياورد . پس اسفهسالارى را پنهان بفرستاد نام او گيو پسر گودرز ، او به شهر افراسياب شد به ميان تركستان ، چنان كه كسى او را ندانست ، و يك سال به تركستان بنشست . و مردى از پنهان بفرستاد به در افراسياب و بسيار حيلتها كرد تا پسر سياوش را بديد و او را گفتا : بياى تا من ترا به نزديك كيكاوس برم ، پدر پدر تو كه پادشاهى بزرگتر از او نيست . و كيخسرو را با مادرش به نزديكى كيكاوس آورد و كيكاوس شاد گشت . پس رستم را بيرون كرد با سرهنگى به نام طوس ، سپاهى بزرگ بديشان داد و گفت به تركستان شويد و حرب كنيد و خون سياوش بخواهيد و داد سياوش از افراسياب بستانيد . پس رستم با آن سپهسالار ، طوس ، و با آن لشكر به تركستان شدند . و رستم افراسياب را به هزيمت كرد و تركستان را [ a 83 ] غارت كرد و چندان مردم بكشت كه عددشان پديد نبود ، و خلقى بسيار اسير كرد و بنزديك كيكاوس آورد [ و باز آمد شادمان و فتحى بزرگ كرده ] ، و كيكاوس [ كس ] سوى سليمان فرستاد و از او درخواست تا ديوان را فرمانبردار او كند . سليمان اجابت كرد و بفرستاد و كيكاوس ايشان را بفرمود تا آن شارستان را بنا كنند ، و شهرى بنا كردند درازاش هفت فرسنگ ، و آن را كى كرد نام كرد . پس بفرمود تا گرداگرد آن شهرستان بارهاى كردند رويين و يكى برنجين و ديگرى از مس و چهارم از زر و ديگرى از نقره ، و هر خواسته كه او را بود اندر آنجا بنهاد و ديوان را
436
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 436