نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 272
موسى خواست كه ايشان آگاه نشوند كه اين فرزند وى است [ به ] خويشتن نكشيد و دلش بيقين بود كه خداى عزّ و جلّ اين فرزند را باز او دهد . [ a 52 ] گفت : مرا فرزنداناند و شوى و خان و مان ، اين همه نتوانم دست باز داشتن ، اگر پسندى او را به خانه برم و بدارم و هر گاه كه خواهى سوى تو آرم و اگر نه تو به دانى . ايسيه گفت : روا است . موسى را برگرفت و به خانه آورد . بامداد او را به تابوت اندر نهاده بود و به رود انداخته ، پيش از شب بود كه خداى تعالى به دو باز داده بود ، چنان كه گفت : * ( فَرَدَدْناه إِلى أُمِّه كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَلا تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ الله حَقٌّ 28 : 13 ) * . گفتا : موسى را باز مادر دادم تا چشم مادرش روشن شد و غم از او برخاست و بدانست كه وعدهء خداى حقّ است . پس مادر موسى ، موسى را همى پرورد و هر هفتهاى يك روز سوى ايسيه بردى تا او را بديدى ، تا پنج ساله شد . يك روز موسى سوى ايسيه شد و با وى بازى همى كرد ، فرعون اندر آمد . ايسيه موسى را به كنار او بر نهاد گفت : اين پسر تو است . گفت : اين ترا است و مرا به كار نيست . چون موسى بر كنار فرعون نشست ، ريش فرعون بگرفت و بكند . فرعون دست او بگرفت و گفت : اين است فرزند بنى اسرائيل كه من او را همى جويم ، و من اين را بكشم . ايسيه گفت : من او را بيازمايم اگر به دانايى كرد تو بهتر دانى با عقوبت . و بفرمود تا يكى طشت بياوردند به دو اندر انگشت ، و يكى طشت ديگر پر ياقوت سرخ كه همى تافت چون آتش ، و موسى را به ميان هر دو طشت اندر بنشاند ، گفت : اگر دست سوى ياقوت كند و بر گيرد و ياقوت را از انگشت باز داند ، پس دانم كه اين چه او كرد به دانايى كرد و اگر نداند كه آنچه كرد از نادانى كرده بود . پس موسى آهنگ ياقوت كرد ، خداى عزّ و جلّ جبريل را فرمود تا دست موسى سوى انگشت برد . موسى انگشتى از آتش برگرفت و به دهن برد و به زبان بر نهاد . زبانش بسوخت و بگريست . ايسيه وى را به كنار بر نهاد و فرعون را گفت : ديدى كه آن چيز را به خطا كرد ؟ فرعون برخاست و باز مجلس خويش شد . [ و موسى را بر سر زبان عقده بگرفت و زبان موسى عليه السّلام پارهاى شكسته شد ] چنان كه به
272
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 272