نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 273
تازى الثغ خوانند ، و موسى از حروفها سين نتوانستى گفتن و آن عقده بر زبان او بماند تا بزرگ شد ، و خداى تعالى او را پيغمبرى داد ، موسى دعا كرد و گفت : * ( وَاحْلُلْ عُقْدَةً من لِسانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي 20 : 27 - 28 ) * . پس موسى را مادر باز خانه برد و همى داشت تا بزرگ شد و ده ساله گشت و به اسب بر نشست . و چون به مصر برفتى بر اسب از خانهء مادر به خانهء فرعون شدى ، و تا به خانهء مادر باز شدى سواران و چاكران با او همى رفتندى و او را پسر فرعون خواندندى ، و فرعون او را دوست گرفت . چون بر نشستى موسى را هم پهلوى خويش داشتى ، تا بزرگ شد و با خرد شد و بر زبان او حكمتها و علم بسيار رفتى ، و هنوز پيغمبرى نبودش . فرعون آن علم و حكمت او بشنيدى و او را دوست داشتى و خداى گفت : * ( وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّه وَاسْتَوى آتَيْناه حُكْماً وَعِلْماً وَكَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ 28 : 14 ) * . پس چون موسى سى ساله شد ، فرعون او را زنى داد و بدان زن دادن چندان نفقه كرد و چندان شادى بود به مصر اندر از سپاه و رعيّت چنان كه پسر ملكى زن كند . و موسى را از آن زن دو پسر آمد : يكى را نام حرشون و ديگر يليعا . و موسى همى بود تا چهل ساله شد در عزّ و پادشاهى ، بعد از آن هجرت كرد .
273
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 273