نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 240
خويش بنزد گوسپندان شد و از دهن آتشى بيرون دميد و به هوا اندر آتش خاست و آن گوسپندان و چهار پايان و بندگان كه شبانان بودند همه بسوختند . و ابليس سوى ايّوب آمد بر صورت يكى رهى كه چوپان بود و بر همه شبانان مهتر بود و گفت : يا ايّوب ! خداى از آسمان آتشى فرستاد و گوسپندان و چهارپايان و رهيان تو همه بسوختند ، جز من كس نرست . ايّوب گفت : اين همه مرا خداى تعالى داد و هم او باز ستد ، و اگر اندر تو خيرى بودى همچو ايشان بسوختى . ابليس خاكسار بازگشت . گفت : يا ربّ ! ايّوب ترا شناسد و به تو [ ب ] يقين است كه او را بىروزى نگذارى ، مرا بر فرزندانش مسلَّط كن تا ايشان را هلاك كنم . گفتا : اى ملعون كردم . ابليس بدان خانه آمد كه فرزندان ايّوب آنجا بودند و زمين را بلرزانيد ، و هر ده پسر و دختر و معلَّم هلاك شدند . و ابليس بيامد بر صورت معلَّم ، جامهء دريده ، و خون از وى همى دويد و گفت : يا ايّوب ! خداى عزّ و جلّ [ زلزله ] افگند و آن خانه كه فرزندان تو اندر او بودند بر سر ايشان فرود آمد و همه بمردند و جز من كس نرست ، و من بيامدم تا ترا آگاه كنم ، و بر همه زمين هيچ جايى لرزه نيامد مگر آنجا ، و اگر تو بديدى آن فرزندان را زير آن خاك اندر كه به چه زارى مردند بسا اندوه كه تو كشيدى ! ايّوب را آب از چشم بجست از بهر فرزندان ، پس دل به خداى افگند و صبر كرد و جزع نكرد او را گفت : چند گويى ! همانا كه تو ابليسى . ابليس خاكسار بازگشت و گفت : يا ربّ ! مرا بر تن وى گمار . خداى عزّ و جلّ گفت : ترا بر دل و عقل و زبان وى كار نيست ، و ديگر اندامها ترا است . ابليس بيامد و ايّوب همى نماز كرد و چون سر بر سجده نهاد ، ابليس پيش روى وى به زمين فرو شد و بادى به بينى او اندر دميد چنان كه تف آتش به تن وى اندر بپراگند و همه اندام وى سرخ گشت و سوراخ شد و خون و زردابه دويدن گرفت ، و همه اندام وى كرم خاست از سر تا پاى ، و هيچ اندام وى درست نماند مگر سر و روى و چشم و دل ، و جز زن وى ، رحمه ، با وى هيچكس نماند ، و هر چه داشت بر وى نفقه كرد تا هيچ چيز نماند . پس به ديهها شدى و از بهر وى طعام آوردى ، و هر گاه كه كرم از ايّوب بيفتادى زن را اين [ گفتى ]
240
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 240