نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 209
* ( قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ 12 : 31 ) * . چون ايشان ترنج به دست گرفتند و كارد برگرفتند تا آن را ببرند ، يوسف را گفت از خانه بيرون آى . يوسف بيرون آمد و زليخا او را به پيش ايشان به پاى كرد ، و روشنايى [ روى ] يوسف بر ايشان افتاد [ چون آفتاب ] . چون ايشان نگاه كردند ، خيره شدند و كارد بر ترنج نهادند ، و چشمشان به يوسف اندر بمانده بود . هر پنج دستها ببريدند و آگاهى نداشتند كه هش از ايشان بشده بود از نيكويى روى يوسف ، چنان كه خداى تعالى گفت : * ( فَلَمَّا رَأَيْنَه أَكْبَرْنَه وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ 12 : 31 ) * . پس آن زنان گفتند : * ( حاشَ لِلَّه ما هذا بَشَراً 12 : 31 ) * . پرگست باد از آنكه اين مردم است ! اين نيست مگر فريشتهاى گرامى بدين نيكويى ! * ( إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ 12 : 31 ) * . زليخا ايشان را گفت : * ( فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيه 12 : 32 ) * . اين آنست كه مرا ملامت كرديد از بهر وى . و پيش ايشان مقرّ آمد ، چنان كه زنان با زنان راز خويش گويند از كار مردان ، و گفت : * ( وَلَقَدْ راوَدْتُه عَنْ نَفْسِه فَاسْتَعْصَمَ 12 : 32 ) * . گفت : من تن او خواستم خويشتن را و او نداد . * ( لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ ما آمُرُه لَيُسْجَنَنَّ 12 : 32 ) * * ( أَوْ عَذابٌ أَلِيمٌ 12 : 25 ) * . و اگر آن نكند كه من فرمايم ، او را به زندان كنمش يا عذابى سخت . * ( وَلَيَكُوناً من الصَّاغِرِينَ 12 : 32 ) * . و ذليل و خوار كنمش . * ( قال رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْه 12 : 33 ) * . گفت : يا ربّ ! زندان به و دوستتر بر من از آنكه ايشان مرا بدان خوانند . * ( وَإِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُنْ من الْجاهِلِينَ 12 : 33 ) * . و اگر تو كيد اين زنان از من باز ندارى ، من بديشان ميل كنم و بر تن خويش نه ايمنم . چون يوسف عليه السّلام بر تن خود ظنّ بد كرد و از خداى تعالى مدد خواست و از نفس بترسيد ، خداى او را اجابت كرد و كيد زنان از وى باز داشت و گفت : * ( فَاسْتَجابَ لَه رَبُّه فَصَرَفَ عَنْه كَيْدَهُنَّ إِنَّه هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ 12 : 34 ) * . و از پس آن نيز او را به ستم به خويشتن نخواند ، و ليكن خويشتن را بر وى عرضه كردى و او را [ b 39 ] همى نواختى و خواستى و گاه گاه به خلوت بنشستى و او را گفتى : اى پسر ! چه نيكو رويى دارى . يوسف گفتى : اين روى به خاك اندر شود و خاك گردد . گفتى : اى يوسف ! چه نيكو چشمهايى دارى . گفتى : اين كرمان را است كه به گور اندر بخورند . پس چون روزگار بر آمد و دانست كه يوسف به مراد وى نرود و خود را به وى ندهد ،
209
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 209