نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 203
* ( لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا به 12 : 13 ) * . چون او را پيش من ببريد ، مرا بى او غم گيرد . * ( أَخافُ أَنْ يَأْكُلَه الذِّئْبُ وَأَنْتُمْ عَنْه غافِلُونَ 12 : 13 ) * . ترسم شما به كارى و صيد مشغول شويد و او را گرگ بخورد . ايشان گفتند : * ( لَئِنْ أَكَلَه الذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَةٌ 12 : 14 ) * . گفتند : ما ده تنيم و او يك تن ، اگر ما او را نگاه نتوانيم داشتن و گرگ او را بخورد ، * ( إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ 12 : 14 ) * . ما زيانكار مردمانيم . پس يعقوب ايشان را اجابت كرد و ديگر روز با ايشان بفرستاد . و آن چاه كه گوسپندان ايشان بر سر آن بودندى بر يك فرسنگ بود ، او را سه فرسنگ ببردند . و چاهى بر راه بيت المقدّس بود . و يوسف آن روز هفده ساله بود . و آن چاه بر سر راه بود ، چون خواستند كه او را بدان چاه فرو هلند ، پيراهن از او بكشيدند . گفت : اى برادران ! به چاه اندر عورت را به چه پوشم ؟ گفتند : آن آفتاب و ماه و ستارگان كه ترا سجود همى كردند به خواب اندر ، بگوى تا ترا به چاه اندر جامه آرند . پس پيراهن از وى بكشيدند و او را به چاه فرو هشتند . و به چاه اندر آب بود بسيار ، و سنگى بلندتر از آب در چاه بود ، يوسف بر سر آن سنگ بيستاد و خداى به دو وحى فرستاد با الهام و گفت : * ( لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ 12 : 15 ) * . گفت : روزى بود كه تو ايشان را خبر دهى بدين كه با تو كردند ، و ترا چندين مرتبت بود كه ايشان ندانند كه تو يوسفى . پس برادرانش پيراهن وى برگرفتند و به جاى خويش آمدند و گوسپندى بكشتند و خون وى بر پيراهن يوسف بر زدند و شبانگاه پيراهن سوى يعقوب آوردند و بگريستند و گفتند : * ( يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَتَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَه الذِّئْبُ 12 : 17 ) * . يوسف را بر جامه دست باز داشتيم و گرگ بيامد و او را بخورد . * ( وَما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَلَوْ كُنَّا صادِقِينَ 12 : 17 ) * . و تو ما را استوار ندارى هر چند ما راست گوييم . * ( وَجاؤُ عَلى قَمِيصِه بِدَمٍ كَذِبٍ 12 : 18 ) * . و پيراهن يوسف بياوردند و به پدر نمودند . چون بنگريست پيراهن بود پر خون و هيچ جايى دريده نبود ، يعقوب را تهمت آمد بر ايشان كه همى دروغ گويند و دانست كه آن كيد ايشان است و با يك ديگر سگاليدهاند به هلاك يوسف ، گفت : اين گرگ بر يوسف از شما مهربانتر بود كه اندر او هيچ جزع نبود ، نه به گفتار و نه به كردار .
203
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 203