نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 153
ابراهيم عليه السلام روى سوى حجاز نهاد . چون به حرم برسيد و به مكه اندر آمد ، همه كوهها و زمين ديد خشك ، نه بنايى ديد و نه مردم و نه نبات و نه آب و نه طعام . گفت : چگونه كنم ، اين زن را و اين كودك را چگونه اينجا دست باز دارم و به كه سپارم ؟ ! پس دل به خداى نهاد و گفت : خداى تعالى ايشان را نگاه دارد . و هاجر را از خر فرود آورد و آنجا كه امروز خانهء كعبه است و چاه زمزم بنشاند ، و اسماعيل را به كنار وى اندر نهاد ، و اسماعيل دو ساله بود . و از آن طعام لختى مانده بود و از آن آب يك مشك مانده بود . پيش ايشان بنهاد و خود بازگشت . چون آهنگ بازگشتن كرد ، هاجر دامن ابراهيم بگرفت و گفت : اى ابراهيم ! از خداى بترس ، يكى زن ضعيف و يكى كودك خرد را دست باز دارى به چنين جايگاهى اندر ، و ما را اينجا كه نگاه دارد ، و ترا اين كه فرمود ؟ ابراهيم گفت : خداى فرموده است . هاجر گفت : پس خداى تعالى ما را نگاه دارد . و ابراهيم بازگشت و هاجر و اسماعيل آنجا بماندند . چون آن آب كه داشتند سپرى شد ، هاجر تشنه گشت و برخاست و بر كوه صفا شد و بنگريست چيزى نديد . فرود آمد و بنگريست و هفت بار بر اين كوهها بر شد و فرود آمد ، چيزى نديد . اسماعيل پاشنهء پاى بر زمين زد ، زير پاى او چشمهء آب بر جوشيد ، اين آب كه اكنون زمزم است . و آن آب برفت بر روى زمين ، آبى بسيار . و هاجر بانگ گريستن كودك شنيد و كس را نديد ، و بر كوه آب نيافت . از كوه فرود آمد و سوى اسماعيل آمد تا او را خاموش كند . چون فراز او رسيد ، آب ديد كه بر روى زمين مىرفت . پس شاد شد و ترسيد كه آب ضايع شود . خاك را گرد كرد پيش آن آب اندر و همى گفت : زم زم . و آن آب بر جاى بايستاد بر سر آن چشمه . و پيغمبر ما عليه السلام فرموده است : اگر هاجر آن آب را دست باز داشتى تا برفتى ، اكنون اين آب زمزم چون جويى بودى بزرگ كه اندر مكه مىرفتى . چون يك دو روز هاجر آنجا ببود و آب همى فزون شد ، مرغان بر آن آب گرد آمدند . و هر جاى كه آب بود ، مردم و مرغان گرد آيند . و آن زمين مكه بر يك روزه راه مردمانى بودند نشسته بر سر آبى ، ايشان را قبيلهء جرهم خواندندى . و ايشان را
153
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 153