نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 149
بر زمين بودند جز مردم ايدون دانستند كه از آسمان امرى آمد از امرهاى خداى و از هيبت حق سبحانه و تعالى بلرزيدند ، و كوهها خواست كه از جاى برخيزد چنان كه خداى عز و جل گفت : * ( وَقَدْ مَكَرُوا مَكْرَهُمْ وَعِنْدَ الله مَكْرُهُمْ وَإِنْ كانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْه الْجِبالُ 14 : 46 ) * . چون نمرود باز زمين آمد ، خجل شد از خلق بدان كار كه بكرد چند سال . پس چون چهارصد سال از ملكت او بر آمد ، خداى تعالى فريشتهاى را سوى نمرود فرستاد با صورت آدمى و او را پند داد و گفت : اى بندهء ضعيف ! مكن و به خداى عز و جل بگرو و با خداى چندين دليرى مكن . پيغمبر خداى را [ a 28 ] ابراهيم خليل الله را در آتش افگندى و از شهر بيرون كردى و به غربت افگندى ، و با اين بد كردارى خداى عز و جل ترا چهارصد سال ملك زمين داد و تو آهنگ آسمان كردى . از خداى تعالى بترس كه ملك او از آن تو بيشتر است و سپاه او از سپاه تو بيشتر است . اگر خواهد ترا هلاك كند به ضعيفترين خلقى . نمرود گفت : من جز از خويشتن هيچ ملك نشناسم ، اگر ملك آسمان را سپاهى هست بگو تا بيايد تا من نيز سپاه خويش بيارم و با او حرب كنم . فريشته گفت : برو و سپاه خويش بياور . گفت : سپاه زمان بايد تا گرد گردد . فريشته گفت : ترا سه روز زمان است . پس نمرود سه روز سپاه خويش گرد كرد از همه مملكت ، و روز چهارم سپيده دم همه را بر نشاند خلقى بىاندازه ، و از شهر بيرون آمد و بيستاد و همى چشم داشت كه خداى آسمان سپاه از كدام سو فرستد . خداى عز و جل آن فريشته را سوى او فرستاد تا او را گفت : بندهء ضعيف ! مكن كه تو با خداى عز و جل و با سپاه او بر نيايى . نمرود گفت : خداى را بگوى كه من سپاه خويش آوردم ، اگر سپاه دارى تو نيز بيار . پس چون نمرود پند نپذيرفت ، خداى عز و جل پشه را فرمان داد تا بر سر ايشان گرد آمدند ، و چون آفتاب بر آمد روى آفتاب از ايشان بپوشيد از بسيارى كه بود ، و به سر و روى خلقان اندر افتادند و گزيدن گرفتند و هر كسى به خويشتن مشغول شدند و همه روى باز پس نهادند و به هزيمت شدند ، و نمرود متحير شد و متعجب گشت و باز خانه شد .
149
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 149