نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 145
خوريم ؟ گفتا از آن گندم كه آوردى دست آس كرديم و بپختيم . ابراهيم برخاست و فراز جوال شد . گندم ديد ، دانست كه صنع و قدرت خداى تعالى است و بر ايشان بركت كرد . و اصل خواستهء ابراهيم عليه السلام از آنجا بود و او را بسيار گندم گرد آمد ، و مردمان از بيابان مىآمدند و آن گندم از او مىخريدند به گوسپند و بنده و پرستار ، تا چنان شد كه ابراهيم توانگرتر از همه باديه گشت . پس مردمان بنزديك او گرد آمدند و آنجا خانه ها كردند . و ابراهيم آنجا ديهى بنا كرد و مسجدى ساخت و مردمان در آنجا عمارتها كردند و آن ديه چون شهرى گشت بزرگ ، و آب آن چاه روان شد بر روى زمين چند رودى بزرگ . و چند سالى ابراهيم آنجا بود . و از او تا دههاى مؤتفكات كه مقام لوط بود يك شبانروز راه بود ، و ابراهيم خبر او همى يافتى و لوط نيز خبر او همى يافتى . پس آن مردمان بر ابراهيم ستم كردند . ابراهيم از آنجا برفت و عيال خويش و گوسپندان و چهارپايان از آنجا ببرد و به زمينى شد هم از حد فلسطين نام او قط ، و آنجا بنشست . پس آن مردمان از پس ابراهيم بشدند و پشيمان گشته بودند و خواهش كردند و گفتند : اين ديه ترا است و آن آب تو پيدا آوردى ، بايد كه بدانجا باز آيى . ابراهيم اجابت نكرد و گفت : يك ره كه از آنجا برفتم و دل برداشتم نيز نتوانم باز آمدن . پس گفتند : اين آب همى كمتر شود ، چه كنيم ؟ ابراهيم گفت : يك بز از اين بزان من ببريد و بر سر آن بداريد تا آب كم نشود ، و نگريد تا زن حايض و مرد جنب فراز آن چاه نشود . پس زنى حايض فراز آن چاه شد ، آن آب كم شد و از روى زمين به چاه فرو شد ، چنان كه دلو و رسن بايستشان تا آب بركشند ، و امروز آن ديه و آن چاه و مسجد بجاى است و آنجا مردمان بسياراند و آن را ديه ابراهيم خوانند . و ابراهيم آن ديه قط فراز گرفت و خواستهء او افزون شد و چهارپايان بسيار گشتند . و آن ديه نيز به ميان بيابان اندر است و هر كه بر ابراهيم عليه السلام بگذشتى ، سوى وى فرود آمدى و ابراهيم او را مهمان داشتى ، تا چنان [ b 27 ] شد كه ابراهيم بىمهمان نان نخوردى ، و اگر ده روز گرسنه بايستى بودن . و هر وقت كه وقت نان
145
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 145