responsiveMenu
فرمت PDF شناسنامه فهرست
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري    جلد : 1  صفحه : 143


به مصر اندر خبر پراگنده شد كه مردى غريب آمده است و با او زنى است كه به جهان اندر از او نيكوتر نيست . و مردمان هر كس به ديدن وى همى آمدند ، تا خبر به ملك مصر شد . ملك ابراهيم را بخواند و بپرسيد كه تو از كجايى ؟ گفت : از زمين بابل .
گفت : ايدر به چه كار آمدى ؟ گفت : خبر داد و عدل ملك شنيدم خواستم كه به پادشاهى ملك اندر بباشم . گفت : اين زن كه با تو است كيست ؟ گفت : خواهر من است . و معنى خواهرى آن خواست كه مؤمنان همه خواهر و برادر يك ديگراند ، و بدين حال دروغ نگفت ، چنان كه خداى عز و جل گفته است : * ( إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ 49 : 10 ) * .
و محمد بن جرير ايدون گويند كه ابراهيم عليه السلام اين دروغ از بيم گفت و خداى تعالى او را عفو كرد كه معذور بود ، و حديثى روايت كند از پيغمبر عليه السلام بدين معنى كه ابو هريره روايت كند كه ابراهيم سه دروغ گفت ، دو از بهر خداى و يكى از بهر خود . آن دو كه از بهر خداى گفت آن بود كه چون مردمان به عيدگاه شدند او گفت : * ( إِنِّي سَقِيمٌ 37 : 89 ) * . من بيمارم نتوانم آمدن ، و ديگر چون گفتند اين بتان را دستها كه شكست و پايها ؟ گفتا مهترشان كرد ، و آن دروغ كه از بهر خويش گفت آن بود كه ساره را خواهر خويش [ a 27 ] خواند . و اين حديث بر اين گونه نبايستى گفتن ، كه سخنان پيغمبر [ را ] عليه السلام معنى درست و نيكو باشد ، به معنى زشت نبايد بردن كه پيغمبران همه معصوم بوده‌اند از كباير و صغاير ، و همه مغفور بودند . و معنى اين سخن ابراهيم عليه السلام اين بود كه گفتم تا كس بر ابراهيم دروغ نينديشد كه او خليل خداى بود .
پس ابراهيم ساره را گفت : اين ملك ترا از من مىستاند ، و من او را گفتم كه تو خواهر منى ، اگر ترا پرسد همچنين گوى . و ابراهيم عليه السلام ساره را به خداى سپرد و خود به نماز ايستاد . پس ساره بنزديك ملك بردند . ملك به دو اندر نگريد ، رويى ديد كه هرگز چنان رويى نديده بود . او را گفت : اين مرد كه تو با اويى از تو چه باشد ؟ ساره گفت : برادر من است . ملك گفتا : من ترا بهترم از اين برادر ، و خواست كه آهنگ او كند . ساره خداى را بخواند . خداى تعالى هر دو دست ملك را خشك گردانيد تا به هيچ حال دست نتوانست جنبانيدن . ساره را گفت : اى زن ! دست مرا

143

نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري    جلد : 1  صفحه : 143
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
فرمت PDF شناسنامه فهرست