نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 138
دو سال اندر خانهء نمرود باز داشته بودند به بند و همى نگاه داشتند . پس چون آتش قوت گرفت ، بفرمود تا ابراهيم را به آتش اندر افگنند . و كس فراز آن آتش نتوانست شدن ، و ندانستند كه چه حيلت كنند . پس حكيمان را گرد كردند و نمرود گفت : بدانيد كه من همى خواهم كه ابراهيم را بدين آتش اندر افگنم ، و كس فراز اين آتش نمىتواند رفتن ، چه حيلت بايد كردن ؟ حكيمان گفتند : منجنيق بايد كردن . و منجنيق بنهادند . و پيش از آن كس منجنيق نساخته بود . پس درودگران بياوردند تا منجنيق بساختند . و آتش بالا گرفت و قوت كرد ، و چون منجنيق بنهادند و سنگ بينداختند ، راست به ميان آتش افتاد . پس نمرود بفرمود كه ابراهيم را به منجنيق اندر نهند با سلسله هاى آهنين از سر تا پاى بسته . و چون به منجنيق اندر نهادند ، و نمرود بر منظره هاى خويش شد و همى نگريست ، پس خواستند كه منجنيق بكشند و بيندازند ، آسمانها و زمينها بناليدند با كوهها و درختها ، و فريشتگان آسمان و زمين بگريستند . خداى عز و جل جبريل را بفرستاد سوى ابراهيم تا او را بپرسد كه حاجتى دارد . اگر حاجتى خواهد او را يارى كند . پس ابراهيم را عليه السلام از منجنيق بينداختند . جبريل با او برابر شد و گفت : ا لك حاجة . حاجتى هست تا روا كنم ؟ ابراهيم عليه السلام بدان حال اندر همى به ميان آتش شد به سلسله ها بسته ، جبريل را گفت : اما اليك فلا . گفت : حاجت هست و ليكن به تو نيست . حسبى الله و نعم الوكيل . خداى عز و جل مرا بسنده است . پس خداى عز و جل آن سخن را راه بگشاد تا فريشتگان هفت آسمان و زمين بشنيدند و به عجب بماندند از قوت يقين ابراهيم و از عصمت او با خداى عز و جل . و خداى تعالى اندر آن ساعت ابراهيم را به دوستى گرفت و او را خليل خويش خواند و به خلت بر وى گواهى داد و فريشتگان را گواه كرد . چون ابراهيم عليه السلام از جبريل اندر گذشت و به آتش رسيد ، خداى تعالى آتش را امر كرد و گفت : اى آتش ! خليل من است ، اگر از وى يك تار موى بيازارى ترا به آتش كبرى بسوزم . و آتش كبرى آنست كه چون مؤمن بر صراط همى بگذرد ، آتش گويد : اى مؤمن ! زود بگذر كه نور ايمان تو زبانه هاى آتش من بكشت ، چنان كه
138
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 138