خداوند به او وحى فرمود : پاكترين خانهها از ظلم ، خانه من است . اين بود كه داود عليه السلام هم آن خانه را رها كرد . عباس به عمر گفت : چيز ديگرى باقى مانده است ؟ گفت : نه . عمر وارد مسجد شد ، ناودان خانه عباس به مسجد رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم مىريخت . عمر آنرا كند و گفت : نبايد به مسجد بريزد . عباس جواب داد : بخدا قسم اين ناودان را خود آن حضرت نصب كرد ، و تو كندى . عمر هم گفت : پاهايت را بر دوش من بگذار و دوباره آنرا نصب كن . پس از آن عباس خانهاش را به عمر داد تا آنرا به مسجد اضافه كند ، عمر هم بجاى آن خانه بزرگترى در زوراء به او داد . 37295 - سعيد بن مسيب مىگويد : عمر تصميم داشت به مسجد بيفزايد . . . ( تا آخر روايت را ذكر مىكند ) عباس گفت : نمىدهم ، عمر گفت : بزور مىگيرم . عباس جواب داد : چنين حقى ندارى . ابى بن كعب را حاكم كنيم ، هر چه او بگويد . او هم به نفع عباس حكم كرد . بالاخره عباس گفت : حال كه به نفع من حكم كردى ، خانهام را صدقه براى مسلمين قرار دادم . 37296 - انس مىگويد : عمر بن خطاب هنگام قحطى آب به عباس بن عبد المطلب متوسل مىشد و مىگفت : خداوندا ما به پيامبر تو صلى الله عليه ( وآله ) و سلم توسل مىجوئيم ما را از آب سيراب نما . خداوند به عموى پيامبرت توسل مىجوئيم . به ما آب مرحمت فرما . خداوند هم آنها را سيراب مىكرد . 37297 - ابن عمر مىگويد : در عام الرماده كه قحطى آب بود . عمر براى دعاى باران به عباس بن عبد المطلب متوسل شد و گفت : خدايا اين عموى پيامرت صلى الله عليه ( وآله ) و سلم توست ، او را به درگاهت شفيع آوردهايم ، ما را سيراب كن . چندى نگذشت كه خداوند باران بر آنان فرستاد . عمر خطبه خواند و گفت : مردم رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم مانند پدر عباس را احترام مىكرد و بزرگ مىداشت . مردم به آن حضرت اقتدا كنيد و عباس را بزرگ بداريد و به او متوسل شويد . 37298 - عبدالله بن عباس مىگويد : ناودان خانه عباس به كوچه مىريخت . عمر روز جمعه لباس پوشيده مىگذشت اتفاقا عباس جوجههائى سر بريده بود ، خون آنها از ناودان بر لباس عمر ريخت . او هم دستور داد . آنرا بكنند . سپس برگشت و لباسش را عوض كرد و با مردم نماز خواند . عباس به او گفت : بخدا قسم آنرا رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم همانجا نصب